من و نقی سیف جمالی با هم رفتیم سربازی. از یه مدرسه تو خیابون دزاشیب تقسیم شدیم. یادمه پزشکی که معاینه مون می کرد به نقی گفت اگه دو کیلو لاغرتر بودی معاف می شدی. 46 کیلو بود. پهلوون گروه تئاتر کوچ. بعد آموزشی افتاد تهران، پادگان عشرت آباد و شد راننده. انگار راننده گی تقدیرش بود. چون بعد شد راننده ی شرکت واحد و بعد تر راننده ی آژانس. انقلاب که پیروز شد پیکان ارتش موند پیشش. هر کی رسید  گفت تحویل نده. ولی نقی اینکاره نبود. تحویل داد. گفت انقلاب کردیم که سالم زندگی کنیم. و سالم زندگی کرد. و از این که با هزار بدبختی تونسته بود یه سرپناه برای خونواده ش تو ورامین دست و پا کنه، خوشحال بود. ولی هیچ وقت فراموش نکرد که از استرس بدهی همون آلونک یک ماهه همه ی دندوناش ریخت. با این همه راضی بود. و با حسادت بیگانه. و خوشحال بود که بچه ها رفته ن سر خونه و زندگی خودشون و می تونه دربست در اختیار تئاتر باشه. و هر وقت از فقر و نداری های اون دوران حرف می زد می خندید. و چه بی ریا بود این مرد! سالها با فقر زندگی کرد و صحنه رو رها نکرد. و حالا که قرار بود با دغدغه ی کمتری زندگی کنه... هیهات! و صد افسوس که بعد از عمری خاک صحنه خوردن تنها چیزی که قراره نصیبش بشه یه قبره تو قطعه ی هنرمندان؛ سهم رسمی و تصویب شده ی همه ی هنرمندان این مرز و بوم! لابد نقی عزیز و نازنین ما الان داره تو سردخونه به ریش این دنیای مسخره قاه قاه می خنده. روحش شاد و یادش گرامی باد!

امیر مهاجر سلطانی