سلام عمونقی

سلام عموجان

یه بار شد بیایم سر تمرین و شما نیم ساعت زود تر از همه ما نرسیده باشی؟ درحالی که خونه ات چند برابر دورتر از همه ما بود...

یه بارشد بیایم سر تمرین و شما زود تر از همه ما لباس تمرین نپوشیده باشی و درحال نرمش نباشی؟ درحالی که ناخوش تر از همه مابودی ...

نه عموعادت ندارم اینجورجا ها بهت سلام کنم، می خوام تو همون سالنهای تمرین ببینمت ...آخ که صحنه تئاترچه زود دلتنگ وجود نازنینت شد.

عموجان... یا به قول حمید نعیمی عموی جانها چه زود دلمون برای صدای گرم و پر طنینت تنگ شد... می دونستی عمو با هر بار خوندنت کلی آدم رو عاشق خودت می کردی؟...

این چه جادویی بود که تو در نفست ... در وجودت داشتی... چه جادویی بود که تو در رفتارت داشتی ... کنیه و بغض و حسادت رو به زانو درآورده بودی... دل بزرگ دشتی...ودر زمان نداری هم بخشنده بزرگی بودی...

آخ عموجان... عموی جانها این آرامش و متانت رفتار رو از کجا آورده بودی...

عمو سه شبه که کنارمون نیستی و هر شب آسمان نعره می کشه و میباره ... از همون غروب دلتنگ دوشنبه در حیاط بیمارستان شهید رجایی وقتی خبر آمد که عمو رفت غرش آسمان بالا تر از فریاد و زاری من و همسر و فرزندانت بود. انگار آسمان بهتر از ما می دونست که چه گوهری رفت.واز اون شب داره می باره ، تا زمین رو بشوره و تمیز کنه تا نقی سیف جمالی روی زمینی بدرقه بشه که پاک بشه.

عموجان ما هنوز تنمون گرمه... هنوز نفهمیدیم که چه خبره ... وقتی پر از غصه شدیم و کسی کنارمون نبود که درد دلمون رو بشنوه ... وقتی تو گاه دلتنگی و نا امیدی کسی پشت و پناهمون نبود که بگه نگران نباش عموجان درست میشه... اونوقت می فهمیم که چه فرشته نازینینی رو از دست دادیم

آخ که چقدر دلتنگ او ن " چطوری عمو جان" گفتنتم.

سفربی خطر عمو

سفرسلامت