امیر زوینی فیلم ساز ایرانی - آمریکا

 فیلم‌ سازی را نه از هالیوود که از قهوه‌فروشی شروع کردم
چهار راه ولی‌عصر در تهران برای خیلی‌ها نمادی از اصلی‌ترین "چهارراه زندگی" است. جایی که جوانان بسیاری سودای هنرمند‌شدن را در گوشه کنار آن جستجو می‌کنند. در یک گوشه این چهارراه پرتردد، مجموعه تئاترشهر قرار دارد و در طرف دیگر آن، کمی بالاتر، دانشگاه هنر واقع شده است. سیزده سال پیش، امیر زوینی هم در حوالی همین چهار راه پرسه می‌زد. او می‌خواست فیلم‌ساز شود.
"در ایران به کلاس‌های فیلمسازی علی ژکان می‌رفتم. بعد که به آمریکا آمدم و دوباره از ابتدا برای تحصیل در رشته فیلم‌سازی به دانشگاه رفتم، خیلی از دروس همانی بود که در ایران خوانده بودم. اما چیزی که از زمین تا آسمان فرق می‌کرد، فضایی بود که در دانشگاه حاکم بود و من کلی چیز ازش یاد گرفتم. فضایی که اصول و استاندارهای نخستین کار حرفه ای و اخلاق حرفه‌ای رو به ما می‌آموخت و با هم کلاسی‌هایم فرصت می‌یافتیم آنها را تمرین کنیم."
امیر زوینی سیزده سال پیش از تهران به کالیفرنیا مهاجرت کرد. او اکنون در جنوب شهر لس‌آنجلس، جایی به نام اورنج کانتی ساکن است. جایی که خیلی از محله هالیوود دور نیست اما خودش می‌گوید از نقطه‌ای که او بعد از مهاجرت در آن مستقر شده بود "هیچ اتوبان همواری" به سوی دنیای هالیوود وجود نداشت.
"در سالهای اول که رسیدم آمریکا، پدرم می‌گفت فقط در صورتی به من کمک خواهد کرد که ادامه تحصیل بدهم. من هم که تازه رسیده بودم و مثل همه می‌خواستم با جامعه آمریکا آشنا بشم و همزمان تب استقلال فردی و اقتصادی هم داشتم، زیر بار نرفتم. رفتم در قهوه‌فروشی استارباکس مشغول شدم. شما وقتی در استارباکس شاغل می‌شوید، قبل از یاد گرفتن قهوه دم کردن و طرز تهیه نوشینی‌های سرد و گرم، اول به شما دو چیز یاد می‌دهند. یکی نحوه استفاده از صندوق و دوم نحوه برخورد با مشتری. به ما می‌گفتند بهتر است همیشه به مشتریان لبخند بزنیم. در ابتدا تمرین این لبخند تصنعی آزارم می‌داد. اما بعدها دریافتم که این بخشی از استاندارد اخلاق حرفه‌ای در آمریکاست."
امیر زوینی هم مانند دکتر کلیک احمد کریمی‌حکاک یا کلیک مهرانگیز کار و خیلی از دیگر میهمانان چمدان، تصدیق می‌کند که خوشرویی، سلام‌کردن و لبخندزدن حتی به غریبه‌ها و رهگذرها بخشی از فرهنگ روزمره اهالی لس‌آنجلس است؛ لبخندی که به نظر می‌رسد در همه جای آمریکا "رایگان و همگانی" شده است.
"ابتدا فکر می‌کردم این لبخند تصنعی چه سودی می‌تواند داشته باشد، اما بعد در قالب آموزش‌هایی که در استارباکس به ما دادند، دیدم حق با آنهاست. پیش خودم فکر کردم که اگر من مجبورم برای تامین مخارج زندگی تا پاسی از شب کار کنم، این ربطی به مشتری ندارد و او مسئول وقایع زندگی من نیست. او برای خرید قهوه آمده و حقوق من هم از طریق همین تامین می‌شود، پس چرا نباید با او خوشرویی کنم. هر چه جلوتر رفتم دیدم این چیزهای جزئی چقدر می‌تواند مقدمات یک زندگی جمعی رو فراهم و آسان بکند."
او نه تنها از خاطرات دوران کار کردن در استارباکس به خوبی یاد می‌کند، بلکه می‌گوید بدون آن تجربه، شاید هیچ‌وقت امکان شناخت بلاواسطه جامعه آمریکا برایش پیش نمی‌آمد و ضمنا برخورد با بطن جامعه آمریکا به او در فیلمسازی هم کمک کرده است.
"در هالیوود هر کس می‌گوید من بازیگر هستم، از او می‌پرسند 'خب در کدام رستوران کار می‌کنی؟' اولا که اینجا کار کردن در رستوران برای کسی کسر شأن نمی‌آورد و دوم این‌که در هالیوود سالانه حدود ۲۰ هزار فیلم ساخته می‌شود که اکثر آنها به اکران عمومی نمی‌رسد و به قول خود اینها رنگ روز را نمی‌بیند. بنابراین هالیوود پر است از آدم‌هایی که امیدوارند روزی موفق شوند اما فعلا برای امرار معاش باید کار دیگری بکنند. تازه اگر شما جایی روزمه خودتان را بدهید و تنها در آن مدارک رنگارنگ گذاشته باشید و تجربه کارکردن در محیط های مختلف را نداشته باشید، این یک نقطه ضعف به شمار خواهد آمد."
نخستین تجربه حرفه‌ای
امیر زوینی، بعد از سیزده سال کار و تحصیل، سال گذشته موفق شد نخستین تجربه تهیه‌کنندگی حرفه‌ای خود را به کارنامه فیلم‌سازی‌اش بیفزاید
امیر زوینی، بعد از سیزده سال کار و تحصیل، بالاخره سال گذشته موفق شد نخستین تجربه تهیه‌کنندگی حرفه‌ای خود را به کارنامه فیلم‌سازی‌اش بیفزاید. او سال ۲۰۱۲ به عنوان تهیه‌کننده فیلم داستانی کوتاه "سنگی بر ساحل" رسما استخدام شد.
"ممکنه این تجربه اصلا مهم به نظر نرسه، اما برای من این یک گام اساسی بود. فرق کار حرفه‌ای در اینجا و ایران اینه که اینجا همه از استاندارد حرفه‌ای و اصول اولیه کار مطلعند. یعنی حتی اگر شما از آگهی روزنامه یک فیلمبردار پیدا کنید و مستقیم اون رو به سر صحنه بیارید، خیالتون راحته که اون اصول کار رو می‌دونه. اما در ایران تقریبا هر کسی روش خاص خودش رو داره که اغلب هم برگرفته از تجربه شخصی خودشه. اما اینجا تجارب اهل فن طی سالها، در قالب سر فصل‌های درسی جمع‌آوری شده و مطابق استاندارهایی به دانشجویان آموخته می‌شه تا اونها با چم و خم کار به شکل ساختاری آشنا بشن و این امکان همکاری گروهی و منظم رو هم افزایش می‌ده."
"من اگر قرار باشه از دنیای فیلمسازی در آمریکا، متاعی در چمدانم بگذارم، حتما این نوع آموزش حرفه‌ای رو که همراه با اخلاق حرفه‌ای است با خودم می‌برم. اینجا هدف اصلی یک گروه فیلم‌سازی، اول از همه موفقیت فیلمه و بس. برای همین هم همه به هم کمک می‌کنند و کسی خودش رو مقدم بر هدف جمعی قرار نمی‌ده. حتی کارگردان هم هیچ وقت نمی‌گه "فیلم من"، میگه "فیلم ما". برای همین هم مثلا اگر صدابردار متوجه بشه که کابل فیلم‌بردار در معرض پاخوردن قرار گرفته، چون هدفش کمک به موفقیت پروژه است، حتمن می‌ره و به تیم فیلمبرداری می‌گه. ضمنا در اینجا حتی کارگردان‌های بزرگی چون اسکورسیزی یا اسپیلبرگ هم به حرف و نظرات دیگران اهمیت می‌دن. چرا که می‌گن دونستن هر نظری چه درست و چه غلط، بهتر از ندونستن اونه."
'جرج کلونی نون خوش تیپی‌اش رو نمی‌خوره'اگر چه به نظر می‌رسید امیر زوینی از تحصیل و تجربه در عالم سینما آنهم در غرب آمریکا، راضی به نظر می‌رسد اما برای من که مدتی است متوجه شدم خیلی از چهره‌های برجسته هالیوود به نوعی با "بالا دستی‌ها" در ارتباطند، این سوال پیش آمد که آیا اینجا هم "روابط سومند" از "میانبرهای اصلی موفقیت" محسوب می‌شود.
"در هالیوود دو اصطلاح وجود دارد؛ 'بالای خطی‌ها و پایین خطی‌ها'. کارگردان، تهیه‌کننده، نویسنده و بازیگران می‌شوند بالاخطی و بقیه عوامل مثل فیلم‌بردار، صدابردار، صحنه‌پرداز و غیره می‌شوند پایین خطی. اینجا به جمع پایین خطی‌ها راه یافتن کار سختی نیست اما برای رفتن به بالای خط باید خیلی زحمت کشید. ممکنه که یکی همسر تهیه‌کننده یا کارگردانی باشه و فرصت عرض اندام پیدا کنه اما در دراز مدت همون آدم هم بدون ممارست و تلاش نمی‌تونه در اوج بمونه. همین جرج کلونی تا سی سالگی هیچ نشونی از موفقیت در کارنامه‌اش دیده نمی‌شه. بنده خدا اوایل فیلم پایلوت بازی می‌کرده. یعنی بخش‌هایی از فیلم آزمایشی که برای نمونه تهیه می‌شه و اگر موفقیت‌آمیز به نظر برسه، ساخت اون ادامه پیدا می‌کنه. بنابراین می‌بینید که جرج کلونی هم با اون قیافه جذاب، همین طوری کسی دنبالش نمی‌رفته تا وقتی که در یک سریال تلویزیونی قابلیت‌های خودش رو نشون می‌ده. یا مثلا جانی دپ. با اون همه خاطرخواه، وقتی خودش یک فیلم رو کارگردانی کرد، فیلم شکست خورد. خب البته خودش هم گفته بود که فیلم رو برای مخاطب خاص ساخته اما منظورم اینه که اینجا کمتر کسی الکی الکی می تونه بره بالای خط یا اگه رفت نمی‌تونه اون بالا بمونه."