نشسته‌اي كه آخرين شعرت را ببافي، آخرين صحنه نمايشت را بنويسي و مرگ قهرمان را در نشئگي پايان تراژدي بپروراني.
برق خانه رفته است. گاز هم قطع شده و خانه سرد است. لحاف را دور خود پيچيده‌اي و چراغ دود مي‌كند و به ياد مي‌آوري؛ گاه شب‌هاي تيره و ابري كه به آسمان نگاه مي‌كني، شب‌هاي سرد زمستان، آن دورها، نزديك افق، ابرهاي سرخي مي‌بيني كه متراكم شده‌اند. بعد شستت خبردار مي‌شود كه شب سردي در پيش است و فردا قرار است برف ببارد. پس زاد و بود سرما را آماده مي‌كني. لباس‌هاي گرمت را دم دست مي‌گذاري، پوتين‌هایت را واكس مي‌زني، كرسي را گرم مي‌كني و براي يخبندان آماده مي‌شوی.
گنجشك‌هاي جامانده اما، سراسر شب را نوميدانه به شاخه‌هاي بي‌برگ درختان مي‌چسبند و صبح، بدن لاجانشان عين ذغال به پايين مي‌افتد و پرپر مي‌شود.
در تآتر پايه‌اي ريخته شده بود. شكل و شمايلي پيدا كرده بود... شوري در جامعه درمي‌گيرد. انقلاب می‌شود. كوچه و خيابان به هم مي‌ريزد و ديكتاتوري سرنگون مي‌شود. سرور و شور و هيجان مردم به تالارهاي تآتر هم كشيده مي‌شود. چند صباحي موجي در مي‌افتد و در هر گوشه و كنار نقش‌ها و نمايش‌هاي رنگارنگ، نويد گشايش فضايي تازه و جنبش آفرينشگر فرهنگي را مي‌دهد. هويت والاي تآتر رخ می‌نماید.
اما چندان ديري نمي‌پايد. تحريك‌هاي مزورانه زخم خورده‌ها، با تعصب خام‌دستانه جمعی از نورسيدگان و شور خردگریز آفتاب‌نشینان كار دست جماعت مي‌دهد و ناخواسته راه‌ها به بيراهه‌ها كشيده مي‌شود؛ چه در شهر و خیابان و چه در حوزه فرهنگ و هنر و تآتر. پاكسازي‌ها از راه مي‌رسد و آن شور و اشتياق و حركت‌هاي خلاق يكي دو سال 58 و 59 را به حاشیه می‌راند. اهل خرد و فرهنگ خانه‌نشين مي‌شوند. صحنه‌هاي تآتر كرگرفته و تطهير مي‌شود. تآتر شهر و همه تالارهاي حرفه‌اي بازيچه‌اي مي‌شود براي نوجواناني كه حتي خود را نيازمند هدايت دل‌سوختگان تآتر و نمایش نمي‌بينند. بر صحنه تآتر نماز جماعت بخوانيد، همه چيز حل است. بچه‌هاي تآتر مي‌شوند چوب دو سر طلا.
اينچنين در آن سال‌های آغازين، غبار و رخوت غريبي بر صحنه‌هاي تآتر حاكم مي‌شود. جماعت تازه‌رسیدگان آمده‌اند و باور دارند كه گويي تآتر بايد از نهاد و آيين و آغاز و الفبا، ديگر باره كشف شود. اهل تآتر اما، يكي راننده شده و يكي معلم؛ يكي نقاش ساختمان است و ديگري خياط و آن يكي خاكسترنشين. خوش‌آتيه‌ترين‌شان كاسب شده‌اند و بوتيك و چلوكبابي باز كرده‌اند. بسياري هم فرار را بر قرار ترجيح داده و رخت كوچ و سفر به تن كرده و هجرت كرده‌اند؛ كوچ بزرگ!
ركورد و بي‌حالي تآتر، حتي حالي براي مديران جوان نومحاسن هم باقي نمي‌گذارد. پس تازه‌واردان به تكاپو مي‌افتند. به دلجويي حجره‌نشينان مي‌روند و فراخوان بازگشت هنرمندان و كسوت‌داران ميدان نمايش را مي‌دهند. علي منتظري مي‌آيد و با شعور نو، مي‌خواهد چاره‌ساز شور بي‌پشتوانه رفقاي پيشين باشد. هر كه مانده مي‌آيد، به جز يكي دو نفر. حتي در اين مهلت تساهل هم، تاب و حوصله پذيرش آنها نيست. آن‌سوتر زمهرير است و پرپر شدن کاکلی‌ها و اين‌سو، شايد غافل از آن سرما، دارد چراغ تآتر نوري مي‌گيرد و نسيم تازه‌اي بر صحنه‌ها مي‌وزد.
منتظری که می‌رود، جانشیانش بر آن می‌شوند که آب رفته اسلاف را به جوی بازگردانند و دوباره صحنه‌های تآتر را طهارت بخشند. باز سرما می‌آید و کاکلی‌های پریشان می‌روند و ما می‌مانیم که باز فریب سرخی آسمان را خورده‌ایم و آن را سرخی بعد از سحرگه پنداشته‌ایم. حریفا! گوش سرما برده است، این یادگار سیلی سرد زمستان است. باز رخوت و خلوت شدن صحنه‌های تآتر.
و دهه سوم می‌رسد و باز نسیم خوش‌رایحه گذرایی چشمانمان را خیس می‌کند. صحنه‌ها گرم می‌شود و رونق می‌گیرد. استعداد و توش و توان تلنبار شده یکباره به صحنه‌ها سرازیر می‌شود. تا که باز سرخی هوا و توهم خوشحالی و خوش‌خیالی جماعت کار دستشان می‌دهد.
مثال تيمسارهاي فاتح، از نبرد واترلو ممسنی برگشته قدم برمي‌دارد، در جامه فاخرش قیامت می‌کند و صداي مهميزهاي طلايي ناپیدایش در تخيل صوتي جماعت مي‌پيچد.
- چه لباس فاخري!
- چه كلاه باشكوهي!
- چه زيورآلات چشمگير و گران‌قيمتي!
- چه دمي، چه سري، عجب پايي!...
و در ميان هياهو و احسنت‌گويي جماعت هنرمند، بچه تخسي پيدا مي‌شود و ناغافل، حقيقت صحنه را برملا مي‌كند.
- اين بابا كه لخت است!
حقيقت چون پتكي بر سر حاضران فرود مي‌آيد و تخيل بي‌حجت جماعت تآتري را پودر مي‌كند.
اين جامه زربافت گران‌بهاي خيالي از سايه بيرون مي‌آيد و مدام دست به دست مي‌شود. شاه به اميرش مي‌دهد. امير به وزير، وزير به معاون، معاون به مديركل و دست آخر كارگردان و بازيگر يك لاقبا، همان يك لا را هم وا مي‌گذارد و بر برهنگي تامش، تخيلات فاخرش را مي‌پوشاند و اين (شايد) مي‌شود تآتر فاخر.
تو در اين چند دهه چند بار جاماندي، برهنه و متوهم در کوچه‌ها گشت زدی و سرخي آسمان را در افق شب‌هاي سوزگرفته ديدي و شب سرد پيش‌رو و برف فردا را باور نكردي؟
هوشمند هنرکار

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید