پیام  روز جهانی تئاتر توسط برت بایلی هنرمند آفریقای جنوبی با ترجمه داریوش مودبیان

۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۳

"پیام روز جهانی تئاتر"1– 2014 به قلم: برت بایلی2 ترجمه: داریوش مؤدبیان 3
"هر جا که جامعه انسانی شکل میگیرد، روح و جانِ مهارناشدنی نمایش نیز پدیدار میشود." در سایه درختان دهکده های کوچک، روی صحنه تئاترهای بزرگِ کلان شهرها،  در تالارهای کوچکِ مدرسه ها، در مزارع و در معابد، در حلبی آبادهای حاشیه شهرهای بزرگ، در میدانهای بزرگ شهرها، در مراکز تفریحی – فرهنگی، در مراکز مخفی زیرزمینی شهرها، مردمان گرد هم می آیند تا با جهان ناپایداری که تئاتر و صحنه نام دارد، همدل و همدم شوند، جهانی که ما برای بیان پیچیدگی های روح انسانی، گونه به گونه بودن آراء و افکارمان و آسیب پذیری عواطفمان، با گوشت و استخوان، با دل و جان، با نفسها و صدایمان آن را بنا می نهیم.   ما گرد هم می آئیم تا بگرییم و به خاطر بسپاریم، بخندیم و بیاندیشیم، بیاموزیم و بیاموزانیم و بیش از همه با تخیّلِ خویش خلق کنیم. کنار هم مینشینیم تا در برابر شگردها و تردستیهای فنی نمایش، شگفتزده شده و به رؤیا فرو رویم؛ تا همگی به یکباره در مقابل قابلیتهایمان در خلق شگفت آور زیباییها، نفسهایمان را درهم بیامیزیم. تا جشنی را برپاسازیم، رنگارنگ و سرشار از جلوه های گوناگونِ فرهنگهای مختلف و اینچنین مرزهایی که ما را از یکدیگر جدا میسازد را از میان بزدائیم.       هرجا که جامعه انسانی شکل میگیرد ، روح و جانِ مهارناشدنی نمایش نیز پدیدار میشود. و این چنین نمایش (تئاتر) از بطن جامعه زاده میشود. نمایش، صورتک ها، جامه های گوناگون از سنت های مختلف را برمیگزیند، تئاتر زبان همه ی ما را به کار میگیرد، آهنگِ زندگی همهی ما را، رفتارهای اجتماعی مان را تا فضایی روشن و گستردهای را برای دربرگیری همه ی ما بگشاید. و ما، هنرمندان تئاترکه از دیرینه باز باچنین روح و جانی کهن به کارخویش سرگرم بودهایم، به اجبار دریافته ایم که باید ازمیان قلبهایمان، ازمیان اندیشه وازمیان جسم وجانمان حقایق انسانی–اجتماعی را عبور داده، به طرزی زیبا، درخشان و اسرارآمیز، در یک رابطه متقابل با مردم  بر روی صحنه نمودار سازیم. اما در این دوران که میلیونها انسان برای زنده ماندن، به راستی، میجنگند، زیر فشار حکومت حاکمان خودکامه و ستمگر، سرمایهداری عنان گسیخته، در رنج و عذابند، تلخکامی تنگدستی و تنگناهای اجتماعی آنها در برگرفته، در دورانی که سازمانهای مخفی و امنیتی خلوت زندگیمان را مورد تاخت و تاز قرار داده، سخنانمان زیر تیغ سانسور نهاده شده؛ در دورانی که جنگلها و هرچه در آنجاست در خطر نابودی قرارگرفته، گونه های مختلف حیات از میان میرود و دریاها نیز مسموم شدهاند، از خود میپرسیم:  ما به اجبار چه احساسی را از خود بُروز دهیم؟ در این دنیای قدرتهای نابرابر، جهانی که نظامهای تمامیت خواه و برتری جو، می کوشند تا به ما بباورانند: باید یک ملت، یک نژاد، یک جنسیت، یک اولویت جنسی، یک دین، یک ایدئولوژی، یک چهارچوب معین فرهنگی را، برتر از دیگران بشماریم و بپذیریم، آیا به راستی میتوانیم قبول کنیم، هنر میتواند از تقویم رویددادهای اجتماعی بیرون نهاده شود؟ آیا ما که هنرمندان تالارهای نمایش و صحنه های تئاتر هستیم، میتوانیم بپذیریم که فقط باید پاسخگوی درخواستهای سترون بازارهای مکاره باشیم و یا اینکه نباید با دستیابی به قدرت واقعی خود، در کنار هم گردآئیم و در دل و جان جامعه خویش فضایی پاک را به وجود آوریم. مردمان را به گرد خویش جمع کنیم، آنها را ملهم سازیم، مجذوبشان کنیم، آگاهشان سازیم و برای ساخت آیندهای بهتر، آیندهای روشن و راستین به آنها انگیزه بدهیم؟