پیام ملی روز جهانی تئاتر

 در این جهان که هر لحظه در تهدید و نابودی است و کلمه ی ابدیت و انسان روز به روز رنگ می بازد و فقط صدای گریه کودکان گرسنه و بی خانمان و شیون زنان داغدیده شنیده می شود  ، پرسش این است ، پس به کجا باید پناه برد، دیگر خواب های انسان امروزی خاندان برانداز است و بیداری ، مملو از تاریکی و حرمان است . خواب های هولناک خیلی زود تعبیر می شوند ؛ اغراق نیست اگر بگویم آخرین پناهگاه انسان که هنوز معدوم و فنا نشده است و در زمهریر زمستان گم نشده است ، تئاتر و شعر است . با این که مخاطب فراوان و مدافع ندارد ، اما هنوز در این ظلمات وزمهریر جهانی گرما دارد و روشنایی دارد. در تئاتر و شعر است که به دنبال نجات وشفا هستیم ؛ تئاتر و شعر        می خواهند با معصومیت و رافت ما را از این ورطه ی هولناک که به استعاره نامش را زندگی و جهان گذاشته ایم رها کند  . تئاتر در عمر کهنش همیشه برای آینده حدس و گمان داشته است . همیشه آینده و گذشته و حال را درون آینه ی شفاف و مجلل خانه داده است . آینده را بدون آرایش و تزیین و بزک به آدمیان سپرده است و هدیه کرده است ؛ خیال های خام و نادر ما را بی رحمانه به باد وحوادث سپرده است ؛ ما را که در روزهایی که در غم ابدی و باورهای بی سر انجام غوطه ور هستیم و در شب هایی که در جهان ما چراغ های مجهول و ناشناس مدام خاموش و روشن می شوند رها نکرده است و ما را از تنهایی های بهت آور به خیابان و باران ، به گورستان ، به حقیقت و واقعیت آورده است . تئاتر همه ی تکرارهای مدام تاریخ را از پوست و جامه های کهن رها کرده است و همه ی حقیقت و واقعیت این جهان هیچ در هیچ را به ما هدیه داده است ، انسان در همه ی سال های عمر قادر نبوده است بر صندلی های تماشاخانه های جهان آرام و بی خیال و بهت زده بنشیند هر لحظه در انتظار هجوم و ستیز ، توفان ، کولاک ، انفجار و سقوط انسانی بوده است همیشه در صندلی های تماشاخانه های جهان لحظه ی نفی و لحظه ی ستایش زندگی بوده است . به نظرم پرده های تماشاخانه های جهان آغشته به مرگ و نیستی و امید و سرانجام سزاواری انسان برای پایداری و زندگی در این جهان است پرده های تماشاخانه های جهان را از لحظه های مصیبت و پیروزی انسان بر حرمان هر چند ناقص و فقیریافته اند ملت و سرزمینی که فاقد تئاتراست از یک آینه شفاف و صیقل خورده محروم است . باید برای یافتن اسرار و رمزهای گم و مخفی جهان و حدیث های پنهانی آدمی به سنگ های سخت و صخره های مرده و رود خانه های تهی از آب خیره شود و پناه ببرد ، این جهان قحطی زده که پیکانش بسوی خوشبختی انسان و رنگ و نور و باران است ، آدمی باید جواب همه ی پرسش هایش را از تئاتر بخواهد من می دانم در این هوای مسموم و آلوده ی جهانی باید در تماشاخانه های جهان به دنبال هوای تازه بود .

 پس برویم صندلی های خالی تماشاخانه های جهان را پرکنیم . جهان و زندگی و آدمی و مرگ را بدون ماسک و تزویر و هیاهو در سکوت ببینیم . سکوت تماشاخانه های جهان ما را شفا می دهد .

                                             احمد رضا احمدی

                                             شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ – تهران

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید