این گفتگو به بهانه ۶۲ سالگی بهروز بقایی در هنرآنلاین انجام شده که عین آن را در این جا برای دوستدارانش می آریم

 

اگر قرار بود برای بازی در سه مدیوم تئاتر ، سینماو تلویزیون یکی را انتخاب کنید کدام یک را انتخاب می کردید؟

من تئاتر را انتخاب میکنم. چیزی که برای همه ما در تئاتر انتخاب می‏‌افتد این است که در تئاتر خلاقیت و نوآوری به خودتان مربوط است. کسی نقشی در این موضوع ندارد و پای تدوین هم در میان نیست. به علاوه در تمام مدتی که روی یک تئاتر کار می‏‌کنید، فضای آن با شما آمیخته است و حتی هنگام غذاخوردن و راه رفتن نیز شما را تنها نمی‏‌گذارد. اسباب بداعت در خود هنر نهفته است و شخصی که خلاق باشد در این مسیر از نظر روحی ارضا میشود. در تئاتر است که شما می‏‌توانید یافتهها و برداشت‏‌های خود و زندگیتان را نشان دهید. شاید به همین دلیل است که سینماییها با من خوب نیستند و من تنها با معدودی از بزرگان سینمای ایران همکاری کردهام.

بسیاری شما را به عنوان یکی از چهرههای هنری استان گیلان میشناسند در حالیکه شما در تهران متولد شدهاید. بد نیست کمی به عقب برگردیم و درباره نقل مکان شما و خانواده‏‌تان به گیلان و از زندگی تا دوره جوانی در شهرهای استان گیلان برایمان بگویید.

من در سال 1332 حوالی میدان عشرت آیاد سابق، میدان سپاه فعلی در تهران به دنیا آمدم. پدر و مادر من اصالتا گیلانی و هر دو رودباری هستند. پدرم برای ادامه تحصیل و کار در چوب فروشیاش به تهران آمد و من نیز پس از تولد تا حدود پنج سالگی در تهران زندگی کردم. پس از آن پدرم ورشکست شد پس از این اتفاق از آنجا که دیپلم داشت در وزارت راه استخدام شد. مدت یک سال در وزارت راه کار کرد و پس از آن از سوی یک شرکت فرانسوی که مشغول ساخت سد سفیدرود بود، استخدام شد. به همین دلیل ما به رودسر نقل مکان کردیم. سپس حدود یک سال ساکن رشت شدیم و پس از آن به هرزویل رفتیم. من آنجا در یک مدرسه ایرانی فرانسوی که برای کارکنان سازنده سد ساخته بودند یک دوره زبان فرانسوی گذراندم. بعدها برای تحصیل در مقطع دبیرستان به رشت رفتم و در منزل یکی از اقوام ماندم تا اینکه خانواده نیز به رشت نقل مکان کرد. من سیکل اولم را در مدرسه شیخ زاهد گیلانی گذراندم و از آنجا که رشته ریاضی میخواندم برای ادامه دوره دبیرستان به مدرسه محمدرضا شاه رشت که ویژه رشته ریاضی بود رفتم. پس از دیپلم یک سال در رشته راه و ساختمان خواندم، اما در نهایت انصراف دادم و در دانشگاه هنرهای دراماتیک ثبت نام کردم.

امروز هم خانوادهها چندان از تحصیل فرزندانشان در رشته هنر دل خوشی ندارند. خانواده شما با این تغییر رشته مخالفت نکردند؟

پدرم بیشتر علاقه داشت من ابتدا وضعیت مالی خودم را به جایی برسانم و بعد وارد هنر شوم، اما پس از مکالمهای سه روزه در نهایت به حرف پدر گوش ندادم و در رشته هنر مشغول تحصیل شدم.

در آن سالهای دهه پنجاه که شما در دانشگاه تحصیل میکردید حال و هوای خاصی در فضای کشور وجود داشت و کمتر خانوادهای بود که به نوعی درگیر مسایل سیاسی نباشد. حال و هوا و فضای دانشکده هنرهای دراماتیک در آن زمان چقدر تحت تاثیر این جریانات بود؟

نخست اینکه وقتی یک اپیدمی وارد جامعهای میشود یک جا نمیماند و در همه نقاط پخش میشود. ضمن اینکه من فقط یک نوع نگرش اجتماعی داشتم، اما هیچ وقت به گروه خاصی وابستگی و تعلق نداشتم.

شما در دوران دانشجویی چند تجربه همکاری با استاد رکنالدین خسروی داشتید. ایشان چه ویژگی خاصی داشتند که دانشجویانش تا این حد مجذوب او بودند. به طوری که بسیاری معتقدند که بودن او در تئاتر ایران میتوانست تاثیرات مثبت فراوانی را برای تئاتر ما به همراه داشته باشد.

من سال 52 وارد دانشگاه شدم و آقای خسروی نیز همان زمان از انگلیس به ایران آمده بود. حُسن تصادف به من کمک کرد که شاگرد ایشان شوم. به واسطه استاد خسروی پای من به تئاتر حرفهای باز شد و در همان سال در نمایش "لبخند باشکوه آقای گیل" نوشته اکبر رادی را با کارگردانی آقای خسروی بازی کردم. در این نمایش بازیگران نامداری مانند محمدعلی کشاورز، جمیله شیخی، پری صابری، سهراب سلیمی، سروش خلیلی، منوچهر رادی، آهو خردمند و بسیاری دیگر بازی می‏‌کردند و من به همراه گروهی دیگر نقش مردم را بازی می‏‌کردیم و گرچه حرفی نمیزدیم، اما در صحنه حضور داشتیم.

این نمایش باعث شد بیشتر با آقای خسروی کار کنم و جزو ثابت گروه او شدم. من با ایشان "محاکمه ژاندارک در موآن" و چند نمایش دیگر را کار کردم. همکاری ما تا سال 58 ادامه داشت. پس از آن کمی در همکاری ما فاصله ایجاد شد، من به رشت رفتم و در آنجا با هنرمندان آن شهر همکاری کردم و به عنوان مثال نمایش "مادر" اثر برتولت برشت را در پارک شهر رشت اجرا کردیم. دوباره پس از چند سال که فضای کشور آرام شده بود همکاری با آقای خسروی را آغاز کردم. حاصل این همکاری نوعی آموزش تئاتر بود که بسیار بر من تاثیر گذاشت. ما نمایش "دشمن مردم" را برای تلویزیون کار کردیم که اتفاق بسیار خوبی بود.

نکته جالبی که در آن زمان وجود داشت این بود که با آنکه تلویزیون طعم سریال را به مردم چشانده بود و سریالهایی مثل "دایی جان ناپلئون" یا "مراد برقی" در میان مردم جایگاه ویژهای داشت، اما باز تلهتئاتر جایگاه خودش را داشت. شما نیز علاوه بر حضور در تعداد زیادی تئاتر و تلهتئاتر، ساخت سریالهای موفقی نیز در کارنامه هنری تان دارید که "دنیای شیرین دریا"، "همسران" و "نوعی دیگر" از درخشانترین آنها محسوب می‏‌شود. با توجه به تجربه شما در همه این مدیومها درباره تفاوت ماهوی سریال با تلهتئاتر کمی صحبت کنید.

همه ما در یک قاعده کلی نمایش کار میکنیم و همه ما یک سری قواعد اساسی را برای نمایش رعایت می‏‌کنیم. یکی از امکاناتی که سریال در اختیار ما قرار می‏‌دهد گسترده شدن لوکیشن و تعداد حوادث است و این باعث می‏‌شود که دست کارگردان باز باشد. در مقابل تئاتر در صحنه و در تلویزیون محدودیتهایی دارد. البته در تلهتئاتر شما میتوانید تدوین کنید و یا مثلا رنگ را تغییر دهید در حالیکه در تئاتر صحنهای این تماشاگر است که باید بسیاری از امور را در ذهن خود تفسیر کند. تمام قیدها و قوانین تئاتر را باید برای تله تئاتر رعایت کنیم در حالیکه سریال چنین الزامی ندارد. ممکن است صحنه در تلهتئاتر تغییر کند، اما باز هم تئاتر است و مثل تئاتر لوکیشن کنار دریا، جنگل یا کوه نیست. سریال میتواند خود را با طبیعت، صنعت و هر آنچه در اطراف ما میگذرد هماهنگ کند به همین دلیل ما در سریال تابع قوانین جدیدی می‏‌شویم که به اندازه تئاتر محدودیت ندارد و به علاوه شما می‏‌توانید در سریال حرکتهای بسیاری داشته باشید.

بر کسی پوشیده نیست که در تلویزیون به تولید تلهتئاتر برعکس سریالسازی توجه کمی میشود. شما این موضوع را قبول دارید که تله تئاتر سطح توقع نگرش مخاطب را بالا می‏‌برد در حالی که سریال هیچگاه نمیتواند چنین کاری انجام دهد؟

در سریال آسانپذیریهایی رواج دارد که البته ما آنها را رواج میدهیم، اما این آسانپسندیها در تلهتئاتر وجود ندارد. تئاتر تلویزیونی از ذهن تماشاگر برای پرداخت جریانات استفاده کرده و با ذهن تماشاگر کار میکند. به این روش است که تئاتر و تله تئاتر موجب ارتقا نگرش مخاطب میشود، امری که باید اتفاق افتد.

در همه این سالهای فعالیتتان شما با مخاطرات بسیاری مواجه بودهاید و فراز و فرودهایی در کار شما وجود داشته است. در میان همه این روزهای سخت و یا دلپذیر آیا نقطعه عطفی در  این 45 سال بوده که باعث یک جذر و مد در شما و زندگی تان شده باشد؟

ما در ایران که یکی از مراکز پرورش روح بشری است به دنیا آمدهایم و این جذر و مدها در زندگی ما طبیعی است؛ به این معنا که وقتی من وارد تئاتر می‏‌شوم باید منتظر بسیاری چیزها باشیم.

 

زمانی که وارد تئاتر شدید تا چه اندازه فکر میکردید که بتوانید به وسیله این هنر امرار معاش کنید؟

اصلا به این موضوع فکر نمیکردم. ما با هنر مواجه هستیم و در هنر عادت داریم که عادتها را بشکنیم. از سوی دیگر ما باید بتوانیم در هر صحنهای که هستیم آن را از آن خود کنیم و بر گوشه کنار آن اشراف پیدا کنیم و در عین حال انعطاف داشته باشیم.

در همه این سالها چه اندازه از آمال و آرزوهای شما برآورده شد و چقدر فکر میکنید کارهایی هست که هنوز انجام نداده‏‌اید؟

ما بر اساس امکانات، نیازها و خواستههایمان اهداف کوتاه مدت و بلند مدت داریم. بر همین اساس سعی می‏‌کنیم که زندگی و کارمان را به شکلی تنظیم کنیم که به بخشی از اهداف خود برسیم و بخشی دیگر را در بلند مدت دنبال کنیم، اما درباره خودم و کارهایم به عنوان مثال هیچگاه سینما را هدف قرار ندادهام من بیشتر خدمت به مردم ایران را هدف خودم می‏‌دانم.

شما سال 88 به خاطر سکته مغری چند روزی در کما بودید و مدت زیادی طول کشید تا بتوانید دوباره سرپا بشوید. این حادثه چقدر نگاه شما را به زندگی، هنر و دنیا تغییر داد؟ و این تغییر نگرش به چه شکل بود؟

وقتی از بیهوشی درآمدم، داشتم این دستگاهها را از بدنم می‏‌کندم که بروم، اما احساس میکردم اگر این کار را بکنم به جایی نمیرسم. هر چند کندن دستگاه‏‌ها باعث شد احساس کنم که در حال مرگ بودم. مرگی که از سمت آن بویی بسیار خوش می‏‌آمد و اصلا ترسناک نبود. آنجا گویی چیزی بسیار فراتر از آنچه ما در این جهان میبینیم در جریان بود و چنین چیزی بسیار بر نگرش من تاثیر گذاشت.

سئوال قبلی برای من پررنگتر شد. با چنین تجربه‏‌ای وقتی فرد به زندگی واقعی بازمی‏‌گردد چطور میتواند خودش را دوباره با زندگی در این جهان هماهنگ کند؟

وقتی میدانید چیزی عالی‏‌تر و دلنوازتر در جهان وجود دارد که گویا اصلا برای ما درک نشده است رنگ امروز من دگرگون میشود. این اتفاق مرا مشتاق‏‌تر و صبورتر کرد. این باور بسیار مهم است زیرا آن باور است که تعیین می‏‌کند چگونه زندگی کنید. به شکلی به آدم شجاعت آن را میدهد که در مقابل بسیاری چیزهای خوب یا بد مقاومت کند.

این تجربه را سعی کردید در کارهایتان داخل کنید یا آن را بنویسید؟

بله من شروع کردم به شعر گفتن. من قبلا در دوران جوانی شعر گفته بودم که البته به شهادت آرمان امید که هم دانشکدهای من بود شعرهایم خوب نبود. شاید به این دلیل که آن زمان هنوز ناآگاهتر و تحت تاثیر پدیده‏‌های مختلف فرهنگی بودم. من در سال 86 دوباره شروع به شعر گفتن کردم و وقتی این اتفاق افتاد شکل شعرهایم اصلاح شد. این موضوع بسیار برایم خوشایند بود. به علاوه آن اتفاق در نگرش من نسبت به اجتماع نیز تاثیر گذاشت و اگر تئاتر هم کار کنم قطعا تاثیر آن رویداد در آن حس خواهد شد.

مدتی زیادی است که دوران نقاهت را گذراندید اما با این حال کم کار بوده‏‌اید. دلیل این کم کاری چیست؟

شاید به این دلیل بود که دوستان من تصمیم گرفتند که من کمی استراحت کنم. البته طرح چندین برنامه را ارائه دادم که به جایی نرسیده است.

چرا مدیوم را عوض نکردید و مثلا به کارگردانی تئاتر نپرداختید؟

نمیخواهم از تئاتر به عنوان مفرّ استفاده کنم و این همیشه یکی از اصول من در کار هنری هم بوده است.

اگر بخواهیم مجموعه کارنامه شما را مرور کنیم همه کارهای شما با محوریت خانواده و روابط آدمها از دوست گرفته تا زن و شوهر و پدر و فرزند ساخته شده است. این موضوع از کجا نشات می‏‌گیرد آیا در دوران کودکی شما ریشه دارد یا به نوعی یکی از باورهای شماست؟

من اعتقاد دارم که کارایی هنر و تاثیر آن بسیار مهم هستند. ما در هر پروسهای وارد می‏‌شویم سعی می‏‌کنیم مطلب اصلی را بیابیم زیرا مطالب بعدی حول محور آن قابل دگرگونی است. وقتی تو خودت راهت را گم نکنی پشت این راه همه چیز امکانپذیر است و حتی می‏‌توانی مسیرت را اصلاح کنی. اگر شما مخاطب را در نظر نداشته باشی گویی بیهدف کار کردی. وقتی هم که مخاطب از ما طلب غذای معنوی میکند که به نوعی یک نیاز است و ما هم میتوانیم به او غذا بدهیم، پس بهتر است که غذای سالم به او بدهیم. ضمن اینکه خانواده از ارکان اجتماع است بنابراین وقتی ما یک واحد مستقل اجتماع به نام خانواده را بررسی کنیم گویی همه اجتماع را بررسی کردهایم.

آنچه گفتید به این معنا است که این نوع آثار نیاز و جنس نخست جامعه هستند؟

نه این طور نیست. وقتی شما پدیدهای مثل هنر را که دارای شاخههای مختلف است بررسی می‏‌کنید متوجه میشوید که هر یک از این این شاخه پاسخگوی یکی از نیازهای فرهنگی جامعه است. من فکر می‏‌کنم مهمترین نیاز هر اجتماعی پس از اقتصاد، مسایل  فرهنگی است.

 

با نسل جدید تئاتر چه قدر آشنا هستید. نسل شما و نسل جدید با استادان خود رابطهای متفاوت دارند و مثلا آنطور که شما به سرعت با آقای خسروی رابطه برقرار کردید دانشجوی این دوره با استادش صمیمی نمیشود. از سوی دیگر بسیاری معتقدند که نسل جوان سینما تئاتر امروز افراد سطحیتری هستند آیا شما این موضوع را قبول دارید؟

لازمه جوان بودن بلندپروازی، فعالیت اجتماعی و بعضی از عصبیتها است. من اعتقاد ندارم که نسل جوان ما سطحی است. او دارد کار خودش را می‏‌کند و باید اجازه دهیم که تحولات اجتماعی او را به پختگی برساند. به علاوه باید توجه کنیم که در زمان ما جمعیت کمتر بود و رسانهها این قدر در دسترس نبودند. او نمی‏‌تواند سرش را پایین انداخته و به راهی رود که بزرگترها می‏‌گویند. هیچ چیز برای جوان و همینطور برای جامعه هنری به اندازه تجربهای که خود کسب میکند ارزش ندارد و ما باید این فرصت را به نسل جوان بدهیم که تجربه کسب کند.

به تازگی کار خوبی از هنرمندان جوان در تئاتر یا تلویزیون دیده‏‌اید؟

بله چند شب قبل یکی از جذاب‏‌ترین اجراهای نمایشنامه "پردهبرداری" را در خانه نمایش اداره تئاتر دیدم که بسیار کار خوبی بود و مرا تحت تاثیر قرار داد و آنقدر موضوع دردناکی را مطرح می‏‌کرد که من نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. من اجراهای متفاوتی از این کار دیده بودم، اما به نظرم حسین رحیمی یکی از بهترین راههای ارتباط با مخاطب را تجربه کرد. آنچه مسلم است در این نمایش شخصیت پیرزن با شخصیت زن جوان بسیار متفاوت بود و برای ایجاد این تفاوت بازیگر بسیار کار کرده است و زیر بنای درستی دارد.

از میان مجموعه کارهایی که انجام دادهاید کدامیک بیشتر در دل شما جای دارد؟ معمولا هنرمندان در پاسخ به این سئوال می‏‌گویند که کارهای ما مثل بچه‏‌هایم هستند و من تفاوتی میان آنها قائل نمیشوم، اما همواره این سئوال در ذهن ایجاد می‏‌شود که مگر کسی می‏‌تواند میان کارهای مختلف خود تفاوتی نگذارد. شما به کارهایتان چطور نگاه می‏‌کنید و کدام یک از کارهای شما کمترین تاثیر را از بیرون گرفته و شما را بیشتر نشان می‏‌دهد؟

بعضی کارها برای من اوج و فرودی داشتهاند و شاید مناسبت‏‌های کارها باعث شده که این تاثیر را روی من داشته باشد. به عنوان مثال "نوعی دیگر" نخستین کاری است که من کارگردانی کردم و به خاطر دارم که ما سه روز بحث میکردیم که من کارگردانی کنم یا نه. در نهایت من از سوی بیژن بیرنگ و آقای رسام قانع شدم که این کار را انجام دهم و خوشحالم که قانع شدم و به یک دیدگاه جدید وارد شدم. این اثر 180 قسمت بود و به من امکان تجربه اتفاقات بسیاری دارد اتفاقاتی که باعث شد بتوانم در "دنیای سیرین دریا" پروسهای از رویا و خواست‏‌های اجتماعیام را بیان کنم یا در "قطار ابدی" به نتایج جدیدی رسیدیم و گفتمان دیگری را با مخاطب آغاز کردیم و همه این کارها دعوت به یک گفت‏‌وگو بود. همه این کارها برای من رنگ و بوی متفاوتی دارند و من نمیتوانم همه آنها را به یک چشم نگاه کنم. بسیار زیادی از کارهایی که با همکاری آقایان بیرنگ و رسام انجام شد ما را به یک مسیر خاصی را بردند و در این کارها ما یاد گرفتیم که چطور با مخاطب برخورد کنیم.

فکر می‏‌کنید 17 تیر که 62 ساله می شوید چه حسی خواهید داشت؟

فکر می‏‌کنم چند روز بزرگتر شده‏‌ام.

اگر بخواهید حس خودتان را به مناسبت روز تولدتان با مخاطبان ما در میان بگذارید به آنها چه میگویید؟

برای آنها شعری از نوشتههای خودم را میخوانم که چنین است: گرم به یاد نگیری به دست باد ببخش/ به عکس جفت قدیمی درون قاب ببخش/ نشان شده از شش جهت میان قاب شکسته/ به عشق و خویشی و یاری، به تیر و داغ و درفش/ به کوش به یاد بداری همیشه تنهایی/ که تو تهمتن سودایی هزار جنگ سترگ عنان خویش نهاده به بی ثباتی رخش/ سوار خویش سوی خویش، این چه افسانه است/ کجا، کدام صحنه، کی میرسم به نقش/ نگاه میکنم از دور به راه رفتهی دیجور/ چه پوچ چه تلخ بیهوده بوده است تمام هستی من/ مرا به نام بخوان مرگ این حیات هستی بخش.

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید