سرویس تئاتر هنرآنلاین: پیام دهکردی چهره آشنا و شناخته‌شده‌ای است که برای دوستداران تلویزیون، سینما و به‌ویژه تئاتر نیاز به معرفی ندارد. او که در عرصه بازیگری سال‌هاست توانایی‌ خود را با نقش‌آفرینی‌های درخشان و ماندگارش در مدیوم‌های مختلف به اثبات رسانده، پس از به صحنه بردن نمایش "متولد 1361" نوشته نغمه ثمینی در مقام کارگردان، بار دیگر درصدد است نمایشی تازه با عنوان "هیچ‌کس نیست بیدارمان کند" نوشته محمد یاراحمدی را هم در مقام کارگردان و هم در مقام بازیگر در تماشاخانه باران روی صحنه ببرد.

پیام دهکردی به بهانه اجرای این نمایش، در یک صبح بهاری در منزلش میزبان ما بود تا درباره جدیدترین اثر نمایشی‌اش به گفت‌وگو بنشینیم. آنچه می‌خوانید حاصل گپ‌وگفت ما با این هنرمند نام‌آشنای تئاتر درباره نمایش "هیچ‌کس نیست بیدارمان کند" است که در پی می‌آید.

در گفت‌وگویی از شما خواندم که روی مسئله تاریخ خیلی تأکید کرده بودید و گفته بودید که ما تا به تاریخ‌مان رجوع نکنیم و تاریخ را مطالعه نکنیم امروزمان به سامان نمی‌رسد. الآن هم به سراغ متنی رفتید که موضوع آن به حدود 60 سال پیش بازمی‌گردد. اهمیت تاریخ را ازنظر پیام دهکردی برایمان توضیح بدهید؟

بگذارید با یک مثال شروع کنم؛ وقتی شما برای یک بیماری به سراغ یک پزشک می‌روید اولین چیزی که از شما می‌پرسند این است که سوابق بیماری‌تان چیست؟ اگر شما سابقه بیماری یا پرونده بیماری‌تان را داشته باشد آن را مطالعه می‌کنند و یا برای ثبت سوابق برای شما آزمایش‌هایی می‌نویسد. یک پزشک برحسب آن سوابق برای شما درمان و دارویی تجویز می‌کند. در حوزه‌های فرهنگی هم به همین نحو است و تا زمانی که به گذشته رجوع نکنیم و بی‌قضاوت و بی‌حسادت به آن نگاه نکنیم امکان ندارد بتوانیم برای امروزمان راه‌حلی پیدا کنیم. به‌هرحال زمان در حال حرکت است و متوقف نمی‌شود. اگر واکاوی نکنیم درگذشته با فضایی مه‌آلود و مخدوش روبرو خواهیم بود، درواقع همین فضایی که در حوزه فرهنگ شاهد آن هستیم نتیجه همین عدم مطالعه است. تمام حرف من در این چند سال این بوده که ما در یک گناه دست جمعی سهیم هستیم.

ما باید به عقب برگردیم و ببینیم چه چیزی تحویل داده‌ایم و امروز مطالبه چه چیزی را داریم. به‌زعم من تاریخ بنیان و ریشه است. یعنی ما تا زمانی که تاریخ را نخوانیم و بررسی نکنیم به هیچ سرانجامی نمی‌رسیم. در کشوری مثل هلند هنوز در یک روز آژیر وضعیت قرمز زمان جنگ به صدا درمی‌آید. این کار را انجام می‌دهند تا به مردم یادآوری کنند. چراکه می‌خواهند مردم به یاد داشته باشند که اگر این صدا را شنیدند باید چه‌کار کنند و دیگر اینکه بگویند این صدای آژیری که تو در شرایط آزادی و امنیت می‌شنوی برای این است که قبل از تو برای این امنیت عده زیادی از آدم‌ها کشته شدند. کشور ما این اتفاقات را دارد اما برخورد ما با مقوله دفاع مقدس و جنگ متفاوت است. به همین دلیل فضا همین‌که می‌بینید می‌شود و می‌بینیم که اشکالات زیادی بیرون می‌زند. در این راه مسیر به هرز می‌رود و موفقیتی هم حاصل نمی‌شود.

شما به‌عنوان بازیگر و کارگردان مسلماً متن‌های زیادی به دستتان می‌رسد و قاعدتاً متن‌های بسیاری هم می‌خوانید. منهای مسئله تاریخ که در مورد آن صحبت کردید؛ دوست دارم بدانم چه چیزی می‌تواند روی شما آن‌قدر تأثیر بگذارد تا متقاعد شوید که متنی را در مقام کارگردان اجرا کنید؟

ببینید، کارگردانی برای من مثل شعر نوشتم می‌ماند. هیچ‌کسی برای شعر نوشتن برنامه‌ریزی نمی‌کند و زمان و مکان هم نمی‌شناسد. کارگردانی هم برای من همین وضعیت را دارد و هر زمان که احساس و فکر کردم که حرف‌هایی دارم که نمی‌توانم در قالب مدیوم‌های دیگر آن را بیان کنم احساس نیاز در من ایجاد شده و به سراغ آن رفته‌ام. در این میان، حساب بازیگری جداست چراکه بازیگری حرفه و شغل من است. در کارهایم من این نیاز را اول در خودم احساس کردم. به یاد دارم که در آغاز جشنواره کودک احساس کردم که دلم می‌خواهد کارگردانی کنم. در خلال گرفتن حکم دبیری جشنواره و بعد تجربه خود جشنواره بود که دیدم دلم می‌خواهد کارگردانی کنم. 

درباره روند نگارش نمایشنامه هم عبارتی از زبان شما شنیدم که فرموده بودید که دوست دارید با نویسنده به‌نوعی هم‌جوار شوید و طی این فرآیند که ظاهراً برای این کار نزدیک به یک سال هم طول کشیده توضیح بدهید؟ درواقع این هم‌جوار شدن به کارگردانی شما مشخصاً چه کمکی می‌کند؟

البته در دنیا هم مرسوم هست که با این روش کار می‌کنند و از هم‌جواری نویسنده و کارگردان استفاده می‌شود. اما ترجیح من این است که با این شیوه کارهایم را پیش ببرم، به این دلیل که در این سفر مکاشفه و هم‌جواری حیرت‌انگیز بین نویسنده و کارگردان اگر به نتیجه نرسد، حداقل یک نمایشنامه به ادبیات ایران اضافه شده و من این را بدترین حالت ماجرا می‌دانم. ما حتی به این هم‌فکر کردیم که کار پر پرسوناژ بود و به میانه‌های راه که رسیدیم به این فکر کردیم که آیا ما می‌توانیم این کار را به اجرا برسانیم یا نه؟ من فکر کردم اشکال ندارد برای من و آقای یاراحمدی این هم‌جواری دل‌نشین است و به بدترین حالت هم‌فکر کردم که کار به سرانجام شاید نرسد ولی با خودم گفتم یک نمایشنامه به ادبیات نمایشنامه‌نویسی ایران اضافه کرده‌ایم. درواقع ناامیدانه به داستان نگاه نکردم.

البته باید اضافه کنم وقتی یک نویسنده و کارگردان با هم همراه می‌شوند به نفع هر دوی آن‌هاست، چون درنهایت یک کارگردان در تمام زمان اشراف کاملی روی فضای کار خواهد داشت و تحلیل‌های درست‌تری هم ارائه خواهد کرد. چراکه مثلاً یک سال روی آن‌وقت گذاشته است تا کار نوشته شود درحالی‌که در باقی موارد این‌گونه نیست و حتی متأسفانه شنیده‌ام در 8 جلسه کار را برای اجرا آماده می‌کنند. واقعیت این است که این مدت واقعاً مدت زمان کوتاه و محدودی است و تنها در این زمان می‌توان رخت را پهن و جمع کرد و با یک اثر هنری نمی‌توان این‌گونه برخورد کرد.

در نهایت در کار هم‌جواری زمانی که شما در بُعد اجرایی پیش می‌روید نویسنده همزمان با شما در بُعد نوشتاری جلو می‌رود و این مسئله به نوشتن او نیز کمک می‌کند. این تقابل و تعامل دو دیدگاه، باعث خروجی‌ای می‌شود که هم به نفع کارگردان است و هم به نفع نویسنده. ضمن اینکه شما می‌توانید این اثر را منطبق بر نیاز طرفین پیش ببرید. در این کار هم درد بشری چیزی است که همیشه مرا قلقلک داده است. اگر آثار بزرگ دنیا را هم من دوست دارم مانند "باغ آلبالو" و "مرغ دریایی" یا آثار شکسپیر به این دلیل است که درد این کارها درد بشری است و این کار هم به همین‌گونه است و ظاهراً این کار در ایران رخ می‌دهد در دهه سی و هم‌جواری با قوم لُر اما بازتابی که این کار دارد درد بشر است.

من مخصوصاً خواستم که داستان به این سمت برود. دردهایی که در این کار مطرح شده‌اند در واقع نیاز امروز جامعه ماست. نکته دیگر اینکه من این تجربه را در هم "متولد 1361" با خانم نغمه ثمینی هم داشتم و چقدر هم تجربه درخشانی برای من بود. برای این کار جدید با خودم فکر کردم که حرف من و درد من چیست؟ من برای مدتی به خودشناسی و پژوهش و مطالعه رو آوردم. و در نویسنده‌هایی که هم‌جوار با ذهنیت کنونی من هستند گشتم و محمد یاراحمدی را یافتم که بی‌شک مناسب‌ترین گزینه بود. برای اینکه اشراف او در این جنس کار اثبات شده و ایشان در حوزه درام و این نوع کار استاد خبره‌ای هستند.

ما با هم مدت‌های مدید قبل از نگارش کار در مورد دردهایمان سخن می‌گفتیم. در مورد هویت و اصالت‌ها سخن می‌گفتیم. من می‌دیدم که این اواخر برخی از قومیت‌های ایرانی از گفتن قومیت خوشان شرم می‌کنند درحالی‌که درگذشته این‌گونه نبود. یا افرادی را می‌بینیم که دوست ندارم کودکانشان زبان لُری را یاد بگیرند یا به لهجه جنوبی حرف بزنند و برای من این‌ها مسائل نگران‌کننده‌ای هستند. چون این‌ها پیشینه ما هستند و ما نمی‌توانیم بگوییم ایران یک تمدن چند هزارساله است و در عمل جوری رفتار کنیم که انگاری هیچ تمدنی وجود ندارد. برای همین ما اول در مورد مسائل خودمان حرف زدیم و بعد از آن روی ایده‌هایی که من داشتم به همراه آقای یاراحمدی کار کردیم. نهایتاً روی یکی از ادبیات کهن خودمان شروع به کار کردیم و به‌مرور زمان ما به این طرح رسیدیم و آقای یاراحمدی این طرح را پیشنهاد دادند و نمایشنامه شکل اصلی خودش را پیدا کرد و این کار را تا اکنون نیز ما ادامه داده‌ایم. 

 

آیا در این نمایشنامه نقبی به کودتای 28 مرداد و اصولاً مسائل سیاسی آن زمان هم زده می‌شود؟

خیر. کودتای 28 مرداد در این نمایشنامه تنها برای ما یک دستاویز به شمار می‌رود و تنها برای بُعد تاریخی به این موضوع اشاره می‌کنیم. ولی توضیحات در مورد آن نداریم و این اشارات گذرا هستند. در واقع این کار درام سیاسی نیست بلکه به‌شدت اجتماعی است.

با توجه به اینکه سالن چهارسویه‌ را برای اجرای کارتان انتخاب کردید و برخلاف خیلی از کارگردان‌ها که این روزها دنبال سالن‌های بلک‌باکس می‌گردند، شما سالن تازه تأسیس باران را انتخاب کردید، ممنون می‌شوم که در مورد شیوه اجرایی‌تان هم کمی برای خوانندگان ما توضیح بدهید.

واقعیتش من خیلی روی شیوه اجرایی‌ام اسم نمی‌گذارم. درواقع در قیدوبند این نام‌گذاری‌ها نیستم تا بتوانم آزادانه‌تر عمل کنم. اما می‌توانم بگوییم که این کار ریشه و بستر رئالیستی دارد و در بُعد کارگردانی و شیوه خوانش و اجرا به‌هرحال در ادامه کارهای قبلی من است. من درواقع قواره و ویژگی و خصلت این سالن را دوست داشتم، چراکه می‌خواستم این کار به تماشاچی نزدیک باشد.

اینکه خودتان در کار بازی می‌کنید به‌دلخواه خودتان بود یا مجبور شدید؟

با این سؤال داغ من را تازه نکنید. من اساساً یکی از چیزهایی که دوست نداشتم انجام بدهم این است که زمانی که کارگردانی می‌کنم بازی هم انجام دهم. چراکه معتقدم آن اِشرافی که کارگردان در صحنه باید داشته باشد از دست می‌رود. متأسفانه من بازیگری که بتواند این نقش را برای من بیرون بیاورد نیافتم و بازیگرانی که به‌زعم بنده توانایی این کار را داشتند متأسفانه زمان‌بندی‌هایشان جور درنیامد. خُب این انتخاب به دقیقه نود رسید و ما راهی نداشتیم یعنی یا باید کار را تعطیل می‌کردیم یا به پیشنهاد آقای یاراحمدی و باقی گروه برای بازی در این کار تن می‌دادم. البته حق هم داشتند کسی برای آن زمان باقی‌مانده نمی‌توانست اِشرافی که من روی کار داشتم را پیدا کند. واقعاً دوست نداشتم این اتفاق رخ دهد منتها همه‌چیز آماده بود غیر از این نقش، بنابراین مجبور به بازی شدم.

آیا کل نمایش در همان زمان تاریخی رخ می‌دهد یا با زمان حال هم بده بستان دارد؟

خیر، درواقع اتفاق قصه در همان سال 32 رخ می‌دهد و داستان‌ها مرتبط به همان زمان هستند. اما مگر می‌شود من یک کار کلاسیک بردارم و بگوییم تنها قرار است یک کار مستند انجام دهم؟ البته اگر به تاریخ یک نگاه مستند داشته باشیم خودش یک شیوه است و می‌توانستم بگویم من می‌خواهم سال 32 را بازسازی کنم. ولی قصد من این نبود بلکه قصد من این بود که تاریخ را بهانه‌ای کنم که یادآوری‌هایی که مدنظر خودم هست را به تماشاچی اعلام کنم. درواقع رخداد در سال 32 است اما بکراند اندیشه‌ای این کار تا امروز کشیده می‌شود و حتی چشم‌اندازی هم به فردا دارد.

در مورد انتخاب بازیگران این نمایش هم بفرمایید، چون در این کار به‌ویژه در میان بازیگران حضور افراد بسیار شناخته‌شده را در کنار افرادی می‌بینیم که شاید کمتر شناخته‌شده باشند. این انتخاب و این ترکیب‌بندی عامدانه بود؟

من همیشه حتی در کارهای قبلی‌ام هم این را ثابت کرده‌ام که دوست دارم بستری فراهم گردد برای دیده شدن و معرفی شدن و درخشش چهره‌های جدید به دنیای تئاتر. خودخواهی است که فکر کنیم تاریخ تئاتر ما فقط مرتبط به من می‌شود. اگر من امروز وجود دارم و حضور دارم محصول عملکرد و حضور و فعالیت جانانه و عاشقانه نسل پیشین من است و ما باید برای این حرمت قائل شویم. طبیعتاً من هم باید این راه را یاد بگیرم و آن را ادامه دهم. نه اینکه تنها حرف بزنم بلکه این راه را ادامه بدهم و باید به‌صورت عملی کاری انجام دهم. بنابراین فکر کردم که این راه بهترین بستر برای ادامه دادن این مسیر است ضمن اینکه در برخی از شخصیت‌ها هم بوده که ما می‌خواستیم از افراد استخوان‌خورد کرده‌تری استفاده کنیم منتها بسیاری از کسانی که با آن‌ها گفتگو کردیم برای بودن در این کار، درگیری‌های کاری داشتند و این فرصت ایجاد نشد تا با یکدیگر کار کنیم. اما امروز که این نمایش در آستانه اجرا قرار دارد خداوند را شاکرم و فکر می‌کنم کَست درخشانی از آب درآمده است.

همان‌طور که شاید خودتان بهتر بدانید در سال‌های اخیر به خاطر مسائل مالی، بسیاری از کارگردان‌ها به خاطر صرفه‌جویی اقتصادی سعی می‌کنند سراغ متن‌هایی بروند که با حداقل آکسسوار، دکور، گریم، لباس و... اجرا بشود و این مسئله لطمه‌های زیادی به نمایش‌های ما در این سال‌ها زده است. در رابطه با این کار با توجه به اینکه قرار است در یک سالن خصوصی اجرا کنید، آیا به سمت این نوع صرفه‌جویی هم رفتید یا نه؟

اسپانسر اول ما خداست و اسپانسر دوم ما عشق گروه به تئاتر است. به‌جرئت می‌توانم بگوییم که افراد این گروه جانانه و بی‌دریغ در حال انجام کار هستند و اسپانسر سوم ما مهر خانواده‌های همه گروه هست که خیلی از ما حمایت کردند. و هر بار که من وارد یک کار شدم به این فکر نکردم که چون پول نداریم پس باید دکورمان یا لباسمان باید ارزان باشد. به این فکر کردم که نیاز این اجرا و خوانش کارگردانی من چیست. خوانش من برای این کار دکور ساده‌ای است، ولی این خوانش از سر بی‌پولی نبوده است. بلکه به همه جوانب آن فکر شده است. در بُعد گریم هم همین اتفاق افتاد و این کار گریم ندارد. من دوستان خیلی بزرگواری در این عرصه دارم و عزیزانی هستند که می‌دانستم اگر من آن‌ها را دعوت می‌کردم بی‌دریغ و جانانه و بدون چشمداشتی برای این کار می‌آمدند و اگر ما در این کار گریم نداریم این از خوانش من برای کارگردانی است نه سر بی‌پولی.

و اگر در خوانش شما برعکس این موضوع اتفاق می‌افتاد چطور؟

اگر این خوانش برعکس می‌شد؛ آن‌وقت من باید حتماً به دنبال تأمین مالی می‌رفتم. اما شاید این از خوش‌اقبالی ماست که خوانشی که انجام شده مطابق است با وضعیت موجودی که داریم. من به یاد دارم وقتی کار "متولد 1361" را انجام می‌دادم دوست داشتم کار را در یک استخر با یک عمق مشخص اجرا کنم. حتی من به دنبال تأمین منابع مالی این موضوع رفتم و به یاد دارم که آن زمان صحبت سر این بود که باید یک چک 700 میلیون تومانی بدهیم برای ضمانت فضایی که در اختیار ما قرار بود قرار بدهند. بنابراین من از این ایده خداحافظی کردم. چون چک 700 میلیونی برای تأمین این ایده نداشتم.

البته بعد از آن ایده‌ای را آقای شجاع برای این کار دادند که خیلی هم کار را درخشان کرد. ولی خوشبختانه به دنبال پول درآوردن در این راه و یا کسب رزومه به هر قیمتی نیستم و خود کار برایم مهم است. من در کار "متولد 1361" به آقای اسمی گفتم که بازیگرها اسم و تاریخ تولدشان را خودشان با دست خط خودشان در بروشور بنویسند و برای تماشاچی‌ها هم جالب بود که کسانی که این کار را بازی می‌کنند هم خودشان متولد دهه شصت هستند. ما به همین دلیل هم هست که در این کار گریم نداریم و نمی‌خواهم مخاطب وقتی کار را می‌بیند فکر نکند که رفته سال سی‌ودو و احساس کند که آدم‌هایی که در این داستان هستند شبیه افرادی‌اند که آن‌ها را در این جامعه می‌شناسد و این‌گونه همذات‌پنداری کند.

همان‌طور که خودتان می‌دانید دنیای کارگردانی جذابیت‌هایی دارد که خیلی‌ از بازیگران را به‌مرور از ورطه بازیگری دور کرده، آیا فکر می‌کنید این مسئله درباره شما نیز صدق کند؟

در طریق هر چه پیش پای سالک آید خیر اوست. شما اگر بخواهید در این مسیر حرکت کنید و قصدتان حرکت در این راه باشد و بخواهم در مسیر قدم‌هایم را بردارم آنچه اتفاق می‌افتد از سرچشمه زلال قلب و درون شما باشد اتفاق خوبی است و هیچ اشکالی ندارد. آیه‌ای نازل نشده که باید تا ابد فلان شخص بازی کند و کار دیگری انجام ندهد. اگر من نیازی در خودم ببینم که باید کشاورز شوم باید این کار را انجام دهم و هیچ اشکال ندارد و اصراری بر این ندارم که من بازیگر هستم و بازیگر خواهم مُرد. باور من این است که در لحظه زندگی کنم و با اندیشه این مسیر را پیش ببرم و بر اساس نیازهای ذهنی‌ام عمل خواهم کرد. 

 

به‌عنوان سؤال آخر؛ اگر نکته‌ای هست که فکر می‌کنید مخاطب باید درباره این نمایش بداند و در این گفت‌وگو به آن نپرداختیم، خوشحال می‌شوم که آن را منعکس کنم در غیر این صورت که مثل همیشه از وقتی که به من دادید سپاسگزارم.

من تنها چیزی که می‌توانم اضافه کنم بحث مخاطب‌شناسی است و خیلی هم مهم است. ما چندین ماه پیش در مورد این موضوع با آقای یاراحمدی صحبت کردیم و جمع‌بندی ما این بود که این درام می‌تواند مخاطب امروز را اغنا کند. مخاطبی که در این سال‌ها به‌نوعی نسبت به درام تلخ و تفکر برانگیز بدعادت شده و بیشتر عادت به فضاهای شاد دارد. چراکه در این سال‌ها تأکید شده که بگویید و بخندید و شاد باشید چراکه در این سال‌ها زندگی به‌اندازه کافی تلخ هست پس شاد باشید. اما من پرسشم این است که چرا وقتی شاد نیستیم الکی بخندیم؟ باور من این است که باید در این کار خودمان را آفتابی کنیم و واقعیتی که به‌زعم ما وجود دارد و تلخ هم هست را بازگو کنیم. حتی اگر تماشاچی حالش دگرگون شود، اشکال ندارد چراکه با یک واقعیت روبرو خواهد شد.

وقتی حال تماشاچی بد می‌شود شاید بتواند به راه‌حل هم فکر کند. و اگر به راه‌حل و ایده رسیدی آن موقع می‌توانی شاد باشی و لباس خندیدن در آن زمان به درد جامعه ما می‌خورد که راه‌حلی برای مشکلاتش یافته باشد. وگرنه این یک فریب بزرگ است که مسائل را بپوشانیم و یک ماسک خنده بر روی آن بزنیم و بگوییم همه‌چیز عالی است و این یک دروغ بزرگ است. بحث مخاطب هم به همین‌گونه است؛ خیلی‌ها به من گفتند که اگر این کار گیشه نداشته باشد چه کار می‌کنی و من جواب دادم که من تئاتر را برای گیشه نساخته‌ام. ولی برایم مهم است که تماشاگر استقبال کند و تجربه به من ثابت کرده که زمانی که نه دنیای مجازی وجود داشت و نه سایت‌های گوناگون و غیره و فقط یک گیشه تئاتر شهر بود سه دور مردم می‌آمدند و از کارها استقبال می‌کردند.

به‌زعم اینکه این تصور وجود دارد که مردم سطحی‌نگر شده‌اند در عوض من این را قبول دارم که مردم ایران در این سال‌ها نشان داده‌اند اگر اثری خوب بوده و اصیل بوده و دغدغه داشته؛ حتماً از آن حمایت کرده‌اند. اینکه ما در این کار چقدر موفق عمل کرده‌ایم را نمی‌دانم ولی قصد من و آقای یاراحمدی این بوده که با انصاف و احترام دغدغه‌ها و مسائل آدم‌ها را مطرح کنیم تا در ذهن او یک چالش ایجاد شود تا او بتواند برای این مشکلات راه‌حلی پیدا کند. درنهایت نکته‌ای که می‌ماند این است که از تک‌تک اعضای این گروه قدردانی کنم؛ چه آن‌هایی که الآن هستند و چه آن‌هایی که الآن نیستند و ولی همراه گروه هستند، چراکه مدت‌های مدید برای این کار زحمت کشیده‌اند و به‌نوعی همه افراد این گروه مدت‌هاست که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنیم و این چیزی است که برآیند و برآمده از تئاتر است و شاکر و قدردان تلاش بچه‌ها هستم. 

انتهای پیام/

حسین سینجلی

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید