گزارش جلسه نمایشنامه خوانی آبان ماه 1395 انجمن بازیگران خانه تئاتر
اتوبوسی بدون هوس
نمایشنامه اتوبوس نوشته استانیسلاو استراتیو به کارگردانی محمد علی نوروش برای خوانش در آبان ماه 1395 انجمن بازیگران خانه تئاتر انتخاب شده بود.
این جلسه روز چهار شنبه 19 آبان ساعت 16 در سالن اجتماعات خانه تئاتر با استقبال بسیار خوب اعضاء انجمن بازیگران و علاقمندان برگزار شد.
در ابتدای جلسه بهزاد فراهانی رییس انجمن بازیگران خانه تئاتر به حاضران در جلسه خیر مقدم گفت و سپس محمد علی نوروش کارگردان این نمایشنامه خوانی ضمن تشکر از حضور تماشاگران درخواست کرد تا چند دقیقه ای منتظر باشیم تا استاد جعفر والی نیز به سالن وارد شوند و در این فاصله از حاضران در جلسه به درخواست او به مناسبت در گذشت بانو توران میرهادی ایستادند و یک دقیقه سکوت کردند.
ترجمه نمایشنامه اتوبوس توسط واهیک خچومیان انجام شده بود و توسط آتش تقی پور ، یعقوب صباحی ، جواد زیتونی ، علی طاهری ، حسین لطیفی ، حمید یعقوبیان ، شقایق مسافر ، پریسا فلاح زاده ، لیلا میرزایی و رضا قراگوزلو خوانش شد.
نمایشنامه اتوبوس نمایشنامه نسبتا طولانی است که خوانش آن حدود 90 دقیقه طول کشید که شاید این زمان خوانش،  برای یک جلسه نمایشنامه خوانی طولانی تصور شود اما گروه اجرایی با استفاده از مجموعه ای از بازیگران با تجربه و جوان و همچنین تنوع و تناسب در انتخاب خوانشگران برای هر نقش، توسط کارگردان توانست ریتم نسبتا مناسب و خوبی را تا پایان حفظ کند که البته این نتیجه مدیون بستر مناسبی به نام نمایشنامه بود.


نمایشنامه اتوبوس داستان چند نفر مسافر یک اتوبوس را روایت می کند که در راه رسیدن به مقصد دچار مخاطراتی می شوند از جمله راننده ای که هیچگاه دیده نمی شود و سرنوشت این مسافران را در دست گرفته است و در کشمکش های طول سفر با ویژگی ها و دغدغه های حقیقی شخصیت های نمایش آشنا می شویم.
پس از خوانش نمایشنامه و یک استراحت کوتاه جلسه تحلیل متن و پرسش و پاسخ آغاز شد و مسعود رحیم پور از مسولان برگزار کننده جلسات نمایشنامه خوانی از حمید رضا نعیمی به عنوان سخنران و محمد علی نوروش کارگردان و واهیک خچومیان مترجم اثر دعوت کرد تا به روی سن بیایند.
ابتدا حمید رضا نعیمی ضمن کسب اجازه از اساتید جعفر والی و آتش تقی پور اشاره داشت (( تصور نمی کنم که این اثر نوشته جدید نویسنده باشد و جهان تمثیلی که ایجاد می کند من را به یاد نمایشنامه توپولی انداخت که در آن نوشته هم کشور توسط فرانسویان اشغال شده و در نهایت قرار است که یک زن آنها را نجات دهد.در این جا هم همین اتفاق می افتد، موقعیت موقعیت جذابی است و از زمانی که دختر وارد ماجرا می شود موقعیت جذابتر هم می شود.نمایشنامه مقدمه بسیار طولانی دارد و ما کاراکترها را با اسم عام می شناسیم و نویسنده در طرح و پرداخت خود قصد دارد و نمی خواهد به عمق شخصیت ها برویم و قرار نیست ما با شرایط روحی و روانی کاراکترها آشنا شویم و موضوع مهم این می شود که آیا اتوبوس به ته دره می رود یا نه؟
این ایده ، ایده به روزی نیست و احساس من بر این است که خیلی مورد استفاده قرار گرفته است مثل آثار اسلاومیر مروژک یا نمایشنامه آهو که همه در یک تله کابین گیر کرده اند و در پایان یک مرد عادی را به پایین پرت می کند.))

 


در ادامه خچومیان مترجم این اثر اشاره داشت که (( نمایشنامه در سال 1985 نوشته شده و من 20 سال پیش آن را ترجمه کردم استانیسلاو استراتیو یک نویسنده بلغاری است و تلاش می کند در این اثر فضای کومونیسم را نشان دهد شما درست می گویید ما به عمق شخصیت ها نمی رویم مثلا عاقل نماینده قشر روشنفکرهاست . وجود نان هم در این نمایش مثل دیگر قصه ها جنگ برای نان را نشان می دهد ، راننده را نمی بینیم و او دارد اتوبوس خراب را جلو می برد.این نمایشنامه در بلغارستان اجرا شد و در سال 1987 جایزه صلح جهانی را برد و سپس چهار ماه در مسکو و دو ماه در نیویورک اجرا شد.))
خچومیان در ادامه در مورد شخصیت های نمایشنامه یادآور شد ((آلدومیرا شهری در بلغارستان است. یک شهر جنگلی که تمامی درختانش را برای ساخت یک پایگاه نظامی قطع کردند و شخصیت آلدمیر از آن شهر گرفته شده است یا شخصیت نوازنده ویولن سل از نویسنده بزرگی در بلغارستان گرفته شده است و شخصیت بی مسول در همه چیز بی مسول است.))
سپس نوروش به عنوان کارگردان در خصوص متن و اجرا توضیح داد که (( اولین بار که متن را خواندم به این فکر کردم که روزها ده ها نفر شبیه شخصیت های آلدومیر و بی مسول می بینیم همین امروز چند نفر آلدومیر دیدم.ما می توانیم این اتوبوس را جامعه در نظر بگیریم که در حال حرکت است و راننده ای که نمی دانیم کیست و به حرف هیچ کست گوش نمی دهد))
خچومیان نیز تاکید داشت ((کمونیست ها شعاری دارند به نام (نان،مسکن،آزادی) و این سه مورد در متن هم وجود دارد که دغدغه شخصیت های نمایش است. نویسنده نمی خواهد بگوید که این
خوب است یا بد می گوید که این شرایط محصول این نوع نگاه است و البته دست آورد هایی هم داشته و درخشیده است و مسایلی هم دارند که زیر پوست شهر است و گفته نمی شود.))

 


نوروش نیز تاکید داشت که (( در تمام سیستم ها این نوع نگاه وجود دارد. تمام سیستم هایی که فکر کردن را از مردم می گیرند در نهایت انسان ها تبدیل به حیوان می شوند به طور مثال در این نمایش در جایی عاقل به آلدومیر می گوید که باید برای کیسه ای که همراه داری یک بلیط بدهی اما در جایی دیگر برای زنده ماندن خود و دیگران و در شرایطی خاص از یک نان خود نمی گذرد.))
نعیمی نیز در مورد شخصیت ها گفت (( در مورد شخصیت های متن یک نظری دارم ، کاراکترها بر روی کاغذ با هم تفاوتی ندارند و همه تقریبا با یک زبان صحبت می کنند بر خلاف نمایشنامه هایی مانند خانه عروسکی ایبسن، ما در اینجا با تیپ مواجه هستیم اما وقتی اجرا را دیدم کارگردان با انتخاب بازیگران کار بازیگرها را راحت کرده بود چرا که بر روی کاغذ به این شکل نبودند و همه شبیه هم بودند اما با کارگردانی خوب و بازیگری خوب در اجرا تفاوت ها دیده می شد.))
استاد جعفر والی که در بین تماشاچیان نشسته بود نیز اشاره داشت که (( مهمترین شخصیت این نمایشنامه راننده بودحدود سی سال پیش نمایشنامه ای از کشور لهستان کار کردم که در ایستگاه قطار می گذشت و برف سنگینی ایستگاه را گرفته بود و گرگ ها آنها را محاصره کرده بودند، در پایان وقتی قطار حرکت می کند و می رود دو نفر که همدیگر را دوست داشتند تصمیم می گیرند که همانجا بمانند و نروند.))
آتش تقی پور نیز در مورد اسم شخصیت ها گفت (( اسم شخصیت ها بازیگر را منحرف می کند و انتظار ایجاد می کند و پیش داوری به وجود می آورد که در آوردن آن از ذهن تماشاچی مشکل است. البته ما با کارگردان به تفاهم نرسیدیم که این اسم ها برای شخصیت ها استفاده نشوند دوست داشتیم بازیگران خودشان این کار را بکنند.))

 


در ادامه حمید رضا نعیمی ضمن اشاره به طنز تلخ موجود در متن اشاره داشت که فرصت خوبی برای بازیگر در این شرایط وجود دارد و گفت (( اجازه بدهید از متن ایراد بگیرم. بحث مکان خیلی مهم است ما به جوان ها می گوییم وقتی در متن خود می نویسید یک اتاق یا یک رستوران یا هیچ جا و همه جا یعنی چی اتاق و رستوران محدودیت هایی به لحاظ میزانسن و بازی ایجاد می کند و زمانی که می گوییم اتوبوس به این معنی است که باید در اتوبوس بشینیم و حرف بزنیم از نظر اجرایی کار لبه تیغ است و برای کارگردان خیلی سخت می شود.))
خچومیان مترجم اثر در این خصوص اشاره داشت که (( درست است که می گوید اتوبوس اما می رویم و در فضای کار قرار می گیریم و این یک تمثیل می شود و دیوارهای اتوبوس را به اندازه یک جامعه عقب می کشیم و در پایان وقتی اتوبوس برمی گردد به معنی این است که ما داریم به گذشته خود بر می گردیم و به خاطر یک تکه نان همدیگر را می زنیم. ))
حمید رضا نعیمی در بخش دیگری از صحبت هایش یاد آور شد که ((بخشی از توضیحات صحنه در نمایشنامه اتوبوس توصیفی و داستانی است در صورتی که باید دراماتیک و عینی باشد نه متافیزیک، مانند قسمتی که اشاره می شود که همه به کودکی خود فکر می کنند ، ما از کجا بدانیم که مثلا به نوجوانی خود فکر نمی کنند و در صحنه ای دیگر اشاره می شود که تریلی از کنارشان می گذرد از کجا معلوم که کامیونی از کنارشان نگذشته باشد.))


در پایان نعیمی ضمن جمع بندی تاکید داشت که (( من فکر میکنم هر اتفاقی که در شرایط رها شده امروز تئاتر ما بتواند ما را دور هم جمع کند خوشایند است همین که من به عنوان نسل سوم تئاتر کشور در اتافی که استاد جعفر والی نفس می کشند حضور دارم باعث خوشحالی است و باید از تمامی مترجمان که بخصوص بعد از انقلاب بیشتر از نمایشنامه نویسان به تئاتر خدمت کردند تشکر کنم. متاسفانه نمایشنامه نویسان ما در سن 50 سالگی رمقی برای نوشتن ندارند و خسته می شوند اگر امثال بیضایی هنوز می نویسند و امثال رادی و ساعدی تا پیان عمر می نوشتند به خاطر این بود که پیش از آن در دوره ای به آنها خدمت شده بود و این اتفاق این روزها نمی افتد و در پایان امیدوارم شاهد اجرای این متن در آینده باشیم.))
محمد علی نوروش کارگردان این جلسه نمایشنامه خوانی نیز در پایان ضمن تشکر از انجمن بازیگران ،فرزانه نشاط خواه و مسعود رحیم پور، مسولان برگزاری جلسات نمایشنامه خوانی انجمن بازیگران خانه تئاتر آرزو کرد که امیدوارم اتوبوس ها به ته دره نروند و ما راننده را ببینیم و هیچ اتوبوسی دور نزند.


گزارش از مجید قربانی                                                                                                                                عکس از مسعودرحیم پور

کی می دونه کندور کجاست؟

وقتی درجلسه ی ماهانه سرگروه ها مطرح شد که لازم است برای وحدت و همدلی و وفاق هرچه بیشتر، سفرهای کوتاه مدت گروهی بگذاریم، زیرا بقول قدیمی ها در سفر است که آدم ها همدیگر را می شناسند. پیشنهادات رویایی زیادی مطرح شد ازجمله اینکه: - اتوبوس بگیریم. چنین وچنان کنیم - گفتند سنگ بزرگ علامت نزدن است. اول بگذار از گروه چهل نفری هیات مدیره و سرگروه ها، همین گروه ده پانرده نفری که معمولا درجلسات ماهانه هم هستند، بگذاریم امتحان خودمان را پس بدهیم، ببینیم چند نفرهمراه هستند، بعد به سفرهای باجمعیت بیشترفکر کنیم. این سفر به ما خواهد گفت که چه کاره ایم. مسئول هماهنگی به پرستو و لیلا سپرده شد. که الحق والانصاف لیلا و پرستو کارشان را خیلی خوب انجام دادند ولی از این تعداد فقط چهارده نفر توانستند بیایند. باز همین هم غنیمت بود.

یکی گفت صبح ساعت 5 بلند شیم؛ شش قرا ر بگذاریم.یکی گفتند پنج خیلی زوده بیدارشدن به این زودی عذابه و بالاخره به ساعت نه سرقرارها تثبیت شد.همه سرقرار حاضر یراق بودند ، جز یکی که اوهم عذر موجه داشت. یعنی شب پیشش نخوابیده بود. صبح ساعت را خواموش کرده بود و با صدای تلفن صاحب ماشین بیدار شده بود. خب اشکالی نداره یکی برای همه و همه برای یکی. بچه ها چه چیزا که به مزاح پشت سرش نگفتند! مثلا:" یه خانم به این محترمی که ماشین اش را در اختیارما گذاشته  که شما را برسونه ، آدم خواب می مونه؟!" گفتند برای تنبیه ش بریزیم سرش بزنیم ش یکی گفت پتو می اندازیم روسرش تا می خوره میزنیمش.یکی گفت جریمه اش شستن ظرفهاست.البته همه اینها برای خنده بود. طفلک تا آخرش همه جور همکاری و کمکی کرد این حرفا همه اش مزاح بود. و این لیلا و شقایق بودند که از مقصد و با مبایل مرتب ما را کنترل و رصد می کردند که کسی جا نماند از آقای فراهانی خواهش فراوان کردند که برود و ایشان را بیاورد. او هم از صبح همکاری کرد از فرش پهن کردن و سفره پهن کردن و سرویس ها را چیدن و ....دریغ نداشت اما ظرف نشست . ظرفها را حسن آقا بود که شست و لیلا خانم و خانم های دیگه بودند  که بهش کمک کردند. این حسن آقا نشون داد که چقدر پای راهه.همه ازش تشکرمی کردند. شقایق سنگ تموم گذاشت با همسرش هر کاری که از دستشان برمی آمد همکاری و همراهی کردند.واقعا ازشان متشکریم.

وقتی گرسنه باشی این زیباترینه

نزدیک ساعت ده و نیم بود وهمه گرسنه بودیم بعداز صبحانه که نیمره و پنیر و حلوا ارده چای آی  چسبید!!. کمی نشیتیم به بازی و میوه خوری . دیدیم این هوا قدم زدن لازم دارد. پیشنهاد شد قدم بزنیم. برویم به دامنه ی کوه... موافقت شد. از جاده خاکی سربالایی آهسته آهسته  رفتیم بالا چند قدم که رفتیم استاد فراهانی، یک چوب پیدا کرد که عصای دست کند. معلوم بود باتجربه است. چون همین چوب باعث شد تا آخر راه همراه جوانان بیاید.

 کی بوته ی سماق دیده؟!

من سنبلهای سماق را برای اولین بار دیدم

 در راه یک خانم روستایی چادر به کمر بسته  را دیدیم که مشغول چیدن چیزی از بوته های کمی از قد خودش بلند تر بود. دستش به بالای درخت نمی رسید. پرسیدیم این چیست که شما می چینید؟ گفت سماق. من تا به حال بوبته یا درخت سماق ندیده بودم . سنبله های سماق را برای اولین بار بود که می دیدم . آنرا چشیدم دیدم درست می گوید مزه سماق می دهد. اما نه سیاه بود و نه قرمز بلکه قهوه ای بود. دوستان هم شروع کردند به چیدن سماق. هر که هرچه جیب و پلاستیک و پاکت چیپس داشت از سنبله های سماق پرمی کرد.گفتند باید این ها را اول خشک کرد و بعد آسیاب کرد. من هم تا برگشتن جفت جیب هایم را پراز دانه های سماق کردم. خب باید یک خاطره از خود سوقات می بردیم.

عمو خسرو  سماق را آزمایش می کند

چشمه ای که شقایق مارا برای دیدن و آبی به صورت زدن راهنمایی کرده بود،خشک بود. آب نداشت. طفلک بور شد.  آبش را منحرف کرده بودند به استخریکی از روستایی های آن طرف ده. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یک روستایی بیل به دست از دویست متر اونطرف تر، به سوی ما فریاد زد و چیز های نامفهومی گفت. فکر کردم دارد به ما اعتراض می کند که چرا به آنجا آمده ایم شاید به ملک او تجاوز کرده ایم ، اما اشتباه می کردم منظورش این بود که اگه می خواهید آب بخورید بیایید این جا... چند دقیقه هم ماندیم خستگی درکردیم و یکی دونفر آوازخوندند و مرا شارژکردند که صدایم را توی بیابان رها کنم. خوراکی خوردیم و یواش یواش به سوی مکانی که  مرد روستایی گفته بود حرکت کردیم.

چهارده از چهل در روستای کندور

لوله ای پولیکا به قطر ده سانت از دل زمین بیرون آمده بود و معلوم بود که مهار شده است. آب زلالی مانند اشک چشم از آن لوله توی استخری مکعب مربع شکل بزرگی به طول و عرض هشتاد نود متر می ریخت. آب استخراما به نیمه هم نرسیده بود .شیدا با اطمینان و شجاعانه از پله های آهنی استخر رفت پایین و دستش را گرفت زیر شره ها و آب  نوشید. من هم زانوبه زمین زدم و چند قلپ آب نوشیدم . آب گوارایی بود ؛ خنک بود. دروغ نگفته باشم، قدری تامل کردم آیا آب سالمی هست یا نه ؟ از کجا می آید؟ تمیز هست یا نه؟ ولی چون گفته بودند چشمه است ، من هم به نیت سلامت گفتم هر چه باداباد نوشیدم.

خانم ماجراجو و شجاع.سه مرد تهور این بانو را تحسین می کنند

دوستان شروع کردند به تفحص وگپ و گفت و سماق چیدن و عکس گرفتن. یک گروه کوه نورد دختر و پسر با لباس های کونوردی درست وحسابی آمدند کنار استخر عمو بهزاد را شناختند و بگو بخند و موزیک و عکس گرفتن انگار که سالهاست همدیگر را می شناختیم و خداحافظی .

همان طور که آمده بودیم آهسته و سماق چینان به سوی خانه روان شدیم. راه پیمایی مبسوطی بود. نفسی چاق کردیم . به خانه که رسیدیم دستان همه نوچ بود. دست ها را شستیم و دوباره نشستم به بازی و من و بهزاد شروع کردیم به بازی تخته. خیلی وقت بود بازی نکرده بودم. بازی یادم رفته بود. بهزاد بازی اش خوب بود. خیلی سریع در پنج دست مارس شدم.

حیف که سرد بود تابستان بود می پریدیم توش

ندا رسید که غذا را گرم کنیم بیایید کمک. لیلا خانم مدیریت کرد و با کمک شقایق، شیدا، پرستو ، زهرا و مائده، غذاها را گرم کردند و همراه کمک چند آقا، مخلفات سفره هم چیده شد. وای چقدر غذا! رنگ و وارنگ؛ از همه رنگ و از همه طعم.

شیدا سوال کرد کی مرغ ترش درست کرده ؟ خیلی خوشمزه بود. من یک ناخنک زدم . مرغ ترش مال کی بود؟ من گفتم مرغ ترش مال من بود. پرسید حتما خانمت رشتی یه ! گفتم نه خانمم اصالتا شیرازیه . گفت ولی خیلی مرغ ترشش عالی بود.رشتی ها این قدر خوشمزه درست می کنن. من چشیدم خیلی خوش مزه بود. تشکر کردم و گفتم نوش جان.همه از غذا ها تعریف می کردند. همه از هم تشکر می کردند. غذا ها زیاد آمد. همه سیر شدند. شقایق هم به قیمه مجید نمره بیست داد.

 

حسن آقا همه رو شرمنده کرد

بعد از غذا، بچه ها مشغول جمع کردن و شستن ظروف شدند حسن نفر اول شستن ظرف ها بود. دستش درد نکنه. بقیه هم کمک هایی می کردند. برای شقایق و لیلا نشستنی در کار نبود. همه اش سرپا بودند هوایج را راست و ریست می کردند.

  هوا ابرشد. کم کمک شروع کرد به سرد شدن. من که یک کاپشن همراه آورده بودم تنم کردم. دیگر بیرون نمی شد نشست همه رفتند داخل و یک ساعتی به نوشیدن چای و گفتن خاطره و آوازگذشت. باورم نمی شد که این علی طاهری به این خوبی ترانه های قدیمی مرضیه و دلکش و...از روی نت ها بخواند!

اینم غروب دلجسب کندور

غروب ، شقایق و پسرش آرش، بیرون درحیاط آتشی افروختند . همه دورش نشستیم و هر کس هرچه داشت رو کرد . خواندیم وشنیدیم. عموخسرو هم یه ریزه قری آمد. مجید و شقایق یک صحنه از نمایشنامه جدید مجید را روخوانی کردند. گرمای آتش و یک لیوان چای و دمنوش و چیپس و مخلفاتی این چنینی هم چسبید. دیگر تاریک شده بود. باید برای اینکه به راه بندان نخوریم زود تر حرکت می کردیم . ساعت شش شد. کم کم وسایلمان را جمع و جور کردیم. خداحافظی کردیم و حرکت کردیم. ولی آنچه فکر می کردیم شد. خوردیم به راه بندان جاده اتوبان کرج. بازی فوتبال هم ترافیک را مزید بر علت کرده بود. طفلک مجید خیلی خسته شد. از رویش شرمنده ام . هم به گروه کمک کرد و هم رانندگی کرد. هر سه ما سرنشینان را هم  به خانه هامان رساند. دستش درد نکند. براستی که اوهم مانند همه بچه های امروز رهرو خوبی است.  سفربی نقصی بود همه خوب بودند. بسیار خوش گذشت.یکی از خوش ترین روزهایی بود که مدت ها بود تجربه نکرده بودم . امید که با بقیه دوستان گروه بتوانیم چنین روزهای شادی داشته باشیم.