clip_image002.jpg

عشق آغازشد،نميدانم دقيقاً از چه زماني ،اما اين را ميدانم كه در من ماند و رشد كرد.

به جلو مي راندم،چونان گردبادي در خود مي چرخاندم،ويرانم مي كند و دوباره بازم مي گرداند.

نمي دانم دقيقاً از چه زماني آغاز شد ،اما حلاوتش از آن روزها تا به امروز كامم راشيرين كرده است.

نمايش،صحنه،نور،صدا،حركت وخوانش و بازي وبازي...

بازي در بازي

آنقدرصحنه رادوست داشته و دارم كه وقتي به كاري فراخوانده ميشوم،روحم بدانسوپرمي كشد و قدرت "نه" گفتن را ازمن مي گيرد.

ناگفته نماندكه هنوزهم بيشتر اوقات چنين ام،اما روزگار"نمايش" به من آموخت ،گاهي "نه"گفتن لازم است.

پس در همان وقت مكالمه تلفني با عذري،كارپيشنهادشده را نميپذيرم...

يكي از همين روزها اتفاقي بيادماندني برايم افتاد؛

آنروزها كه تازه مقطعي از تحصيلم را گذرانده بودم و بادي در غبغب داشتم و مدام ازاين تمرين به آن تمرين ،ازاين پيس به آن پيس محك ميزدم كه كدامين پروژه را انتخاب و برحسب شرايط از كدامين پروژه برخلاف ميل باطني ام بگذرم.

ازقضا مدتي بود تمرين نمايش"شازده كوچولو" نوشته"سنت دو اگزوپري" در نقش"شازده كوچولو"با آن متن جادويي اش را با"استادمنصورخلج "كه ازاساتيددانشگاهمان بود وكارگردان كار، الحق والانصاف حرف اول رادر پيشگاه تئوريسين ها و مدعيان اين عرصه مي زد و ميزند ،همراه شدم.

كه همواره به شخصيت و اعتبار اين استادعزيزم و به شاگردي ايشان به خود مي بالم.

روزي از همان روزها ازمن دعوت شددر اولين روز تمرين نمايشي نوشته"محموداستادمحمد"شركت كنم،كه خود ايشان نيز كارگردان اين كار بودند.

گمان كنم "ديوان تئاترال"بود.تعدادي از بقول امروزي ها "سلبريتي ها"هم در جمع مان بودند.

دورميزي به رسم روزهاي ابتدايي هرتمريني نشستيم و دورخواني راآغاز كرديم.

در حين تمرين،من كه زياد به سروصداوشلوغي وبحث بي انتها عادت نداشتم،همه اش خداخدا مي كردم كه اين جلسه تمام شودو من عذرخواهي كرده وكار را نپذيرم.

ازقضا همينطور هم شد.

در آنزمان نمي دانستم كه كار با استاد"محموداستادمحمد"شانس است و ميتوانددركارنامه هنري ام بدرخشد.از اينرو كاررا رها كرده وبه تمرين قبلي بازگشتم.

اجرايي دلپذيرومطابق با روحيات خودم ايفاي نقش"شازده كوچولو"برايم بيادماندني شد.اومراباخودبه سياره كوچكش كنارگل سرخ برد،به سياره پادشاه،خودپسند،جغرافيدان،سوزنبان،روباه،كنار خلبان و درآهربا پرندگان مهاجر همراهم كرد.

به هركجارفت مرا با خود برد،با او زندگي كردم و از جملاتش كه هنوزساري و جاري در زبان من وخيلي ازآدمهاي دنياست،درسها گرفتم.

اما وقتي "محموداستادمحمد"راشناختم كه ديگرديرشده بودوفرشته مرگ اورا ازميانمان به آسمانها برده بود.

ازبابت پذيرفتن كارش هميشه از خودم دلخور بودم.

در جلسه اي با دختراصيل اين بزرگمردآشناشدم،"مانااستادمحمد"كه نام پدرراباانتشارآثار و تشكيلل بنيادي به نام ايشان زنده نگهداشته كه برايم بسيارقابل احترام است.

ازمن خواسته شدمتني به قلم ايشان راخوانش كنم.

به اين ترتيب احساس كردم پروبال گرفتم و سبك شدم.

اجرايي بسياردلنشين با بازخوردو تعاريف زيبايي كه يكي از آن تعاريف پرلطف ،ازماناي عزيزم بود.

چندي پيش در اوايل آبانماه ،خوانشي جديدبه سفارش خانه تآتر داشتم؛

بازهم نام و ياد استاد.

متني بسيارزيبا،بنام"عكس خانوادگي" كه به همراهي همراهان خوبم در كار انجام شد.

درتمام زمان تمرين دردي بزرگ ازنقشي كه عهده دارش بودم و بغضي عميق همراهم بود،كه با هماهنگيهاي كار و وظيفه كارگرداني،سنگيني اش را دوچندان حس مي كردم.

زني بيچاره و درراه مانده،كه بخاطربيماري و خانه نشين شدن همسري كه حتي توان حركت نداردومسئوليت دوفرزندش،به هردري ميزند راهي نمي يابد وبناچارتن به تن فروشي مي دهد...

درميان اينگونه زنان عذر اين زن باآنكه برايم پذيرفته نشدني مي نمود،اما عمق دردش داشت جانم وا مي كند و مرا زير ضربات خردكننده اش له مي كرد.

داستاني كه آن سالها از روي واقعيت نوشته شده بود.

دومردي كه در آن روز به خانه زن وارد مي شوند،به خيال پاك كردن دنيا از بدي وجود اينگونه بيچارگان،پس ار شنيدن درماندگي و دلايل زن،بازهم آرام نشده و وي رامي كشند.

زني كه از همه جا رانده شده بودودست به هركاري زده بودوبه هراداره اي مراجعه كرده بود دست خالي بازگشته بودواجباربه خودفروشي...

درتمام مدت اجراازفوران اشكي كه خيلي وقتها به اراده من نبود،همه جاراتارمي ديدم.

در همان زمان آرزوكردم كه هيچ بشري ناچار نباشد و گوهرشرف و تن خودرا نفروشد.

به مدد همكاري گروه بسيار خوبم ،كه برسم ادب نام يكايكشان را درپوسترمي بينيد،اجرابپايان رسيد،تماشاچيان جان كه خانواده،همكاران ،دوستان ،و هيأت مديره انجمن بازيگران و ديگرانجمن هاي خانه تآتر بودند،استقبال خوبي از اين اجراشدودرآخرتوسط"آقاي بهزادفراهاني"عزيزلوح هايي راكه براي تشكر ازعوامل اين نمايش كه پابه پا با من هم قدم بودندتقيمشان شد.

اجراخوب و حضوردلگرم كننده دوستان ازآن خوبتر.

هرچه بودگذشت .

اما لبخندمن در عكسهاي دسته جمعي دركناردوستان پس از بيست و پنج سال كار مداوم درعرصه تآتر بيشتر بدليل اداي ديني بودكه به آقاي "محموداستادمحمد"اداكردم.

                                                  

                        من ا...توفيق

پاييزهزاروسيصدونودوشش

بهارك توسلي

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید