نمایشنامه اول:فال آنتن

 درآغازشاهدیک منازعه هستیم میان پهلوان ولوطی وبعدهم باحضورزن فال گیرادامه می یابد .لوطی باتوجه به معانی آن که جوان مردوباغیرت،رند،بی باک وشوخ وغیره...هم ازآن مستفادمی شود. دراین جادرضدیت بامعنی خودقرارگرفته؛شخصییتی است بالفطره

بد ذات و شرور.درحالی حافظ رارندخراباتی گفته اند.

لوطی به پهلوان نارومی زندوکمک زن فال گیربرای اونقشه می کشدواورابه اتهامی واهی،ناجوان مردانه راهی زندان می کند.افترایی

به اوزده می شودوماازآن بی خبرمی مانیم وپهلوان ازصحنه بیرون می رود.این آدم بی گناه پای دارمی رودکه درزمانه ی مامی رود

ودرنمایش نامه نمودی پیدانمی کندو درپایان پهلوان برمی گردد؛انگارهیچ اتفاقی نیفتاده واوبه سان آغاز، شاهنامه وروایت جنگ

رستم باپولادوند دیوکه درادامه هردوبه کشتی گرفتن توافق می کنند.نقل این حکایت ارتباطی منطقی وحداقل سمبولیک بارفتاری که

لوطی بااوانجام می دهد،پیدانمی کند.د رمثل این دیوومکاری های اولوطی رادرنزدماتداعی نمی کند.یارستم همان پهلوان نمایش ماست دراین روزگارکژمدار!

زن فال گیرازطریق راستی ودرستی فاصله می گیرد،به بی راهه کشانده می شودولوطی اورافریب می دهداماّاین لغزش ناگواراورابه

آگاهی وپیداکردن راه نجات نمی رساند.وضعیت اسف بارفرزندمعتادش اورامتنبهّ نمی سازدکه ازکرده ی خودپشیمان شودوتحوّلی درا

واتفاق نمی افتد.در حالی که دربرخوردبالوطی این پتانسیل دراومشاهده می شودکه اززند گی اش،ازپسرمعتادش،ازاوضاع  زمانه اش

زخمی به تن داردوماگمان می کنیم که دراندیشه رهایی وپی چاره است.مادری دردمندودل سوخته که برای نجات فرزندمعتادش دستر

به هرکاری می زند.این گونه نیست وای کاش که نباشد!باآن که دریافته راه رفته خطابوده،پهلوان رابی گناه به زندان افکنده و شریک اعمال شنیع لوطی بوده ولی عبرتی،درسی ازاین حوادث نمی گیردوآگاهانه درمسیرویرانی گام برمی دارد.

لوطی نان رابه نرخ روزمی خورد،ضمن آن که اززن فال گیربرای توزیع موادمخدّرسودمی برد،درصددارتقاءکاروکسب اش،به کار

ماه واره،ریسیور،المبی،دیش و...واردمی شود.به فرموده:((...توحالاخیلی مونده که بامدروزپیش بری-اون وقت هادوردورباباکرم بودونیناشناشه سه ضربی.بعدش برک دنس وتکنوبعدازاونم عکس وپوسترترک حالاهم رفتم توکارآنتن-دیش-ریسیور،بگردم مشتری

پیداکنم.))[صحنه چهارم ص31]

نمایش ساختارقرص ومحکمی نداردتابتواندازهمه عوامل وعناصری که دراختیاردارد،درپرداخت درام سودببردواندیشه ی خودرا

به منصه ی ظهوربرساند.مثال اتفاقی که منجربه این شودکه آدم ها ازنقطه "آ"به نقطه"ب"به سوی تعالی،به سوی پیداکردن راهی

به جانب خوشبختی وسعادت یابرعکس.بدیهی است که نویسنده قصدآن رانداشته که پای به ساختارنمایش آبزوردبگذاردودرپی تب

یین اندیشه ی معناباختگی واین که زندگی جزهیچ انگاری چیزدیگری نیست.هرهست تکراراست وآدمی بی آن که راه نجاتی در

پیش روداشته باشدویاجستجوکنددرایتذال زندگی سطحی،بی هدف،ملال آوروتکراری به آخرمی رسد.نه!دراین جاازاین خبرها

نیست.

آغازنمایش ونوع گفت وگویی که پهلوان ولوطی باهم دارند،خبرازیک نمایش واقع گرا،بااستفاده ازعناصرنمایش های سنتی ایرانی

وبعضاّافسانه های کهن مارابه دنبال خودمی کشاندودل خوش می کنیم که پابه یک نمایش ایرانی می گذاریم که سابقه ای نه چندان

زیادکه ازاواخرعمرقاجاریه وتوسّط اروپارفته هاواشرافیت آن عهدپی گیری وحمایت می شودوریشه ی آن هم درکمدی دلارته و

شخصیت هارلکن وافسانه های ایرانی داردویابرگرفته ازشاهنامه وشاهنامه خوانی،نقّالی ومعرکه گیری مرشدان ونقّالان ایرانی

دارد.بعدازصحنه اوّل به رودررویی عملی وواقعی بین لوطی وپهلوان داستان راپیش می بریم.درصحنه سوم باآمدن زن فال گیر

وفریب اوتوسّط لوطی امیدوارترمی شویم امّادرصحنه چهارم ظاهراًهمه چی ازخاطرمان زودوده می شود.پشیمانی زن فال گیر

وترفندهای محیّلانه لوطی درفریب اوادامه پیدامی کندودرتابلوی آخربه ناامیدی محض می رسیم.آن هم باپایان بندی غیرمنتظره

ونابه هنگام.

پهلوان اگرزنجیرپاره می کند،اگرسنگ یاوزنه ی سنگین رابه دندان می گیرد،اگرتمام دوزکلک های این حرفه رابه کارمی بندد

تاپولی به دست آورد،تفاوت داردبانقال یامرشدشاهنامه خوان.آن هادرخیابان معرکه نمی گیرندوبساط نمی زنند.درگذشته های نه

چندان دورمأوای شان وسنگرشان قهوه خانه هابودکه باآمدن رادیودرابتداوسپس تلویزیون،ماه واره وانواع سرگرمی های مفیدو

مضر،مرشدان ونقالان به انزوارفتندوقهوه خانه هاجولان گاه شان به دلایل گوناگون به تعطیلی کشانده شد!وجای آن راقلیان خانه

هاتجلی گاه دم ودودوبی خیالی ودنیای هپرت گرفت.

جنس پهلوان معرکه گیربامرشدونقال که دستی به گنجینه ی فرهنگ وادب وهنرسرزمین مادارند،فرق دارد.این پهلوان ها!فرصت نمایش چندچشمه حرکات بعضاًمحیرالعقول!آکروباتیک وشعبده رامی یابند؛وخواست وتوجه شان معطوف به توسل به اهل بیت می

شود.هم راه باالتماس والتجاه وبهره گیری ازعواطف واحساسات مخاطب برای گرفتن درهمی ودیناری بیش تر!

نقّال ومرشدشاهنامه خوان مخاطب خاصّی می طلبد.طیفی ازجامعه که بعید می دانم  درخیابان بتوان آن هاراپیداکرد. تاچه کسی مرشد

ونقال باشدوچه میزان شهرت واشتهارکسب نموده باشد؟!مع الاسف این داغی است برپیشانی جامعه ی ایرانی که نتواازتاریخ،فرهنگ وهنرحتّی معاصرخودنمی داند.بعضی ازدارندگان عناوینی چون دکترادررشته های علوم انسانی،یک کتاب ازتاریخ مشروطیت رانخوانده است وچیزی ازرخدادهای صدساله ی اخیرکشورشان نمی دانند.شایداوازپشت ویترین هاتحت عنوان نمایش های آیینی وسنّتی به چنین نمایش هایی بال وپری بدهندامّاشکی نبایست کردکه درپس این به ظاهرسینه چاک دادن ها،اهداف شوم تحریف،تهی

کردن عصاره وشیره ی هنری اثر،دروغ ونیرنگ وخیانت پدیداراست وآشکار!

امّاآن چه که ازاین اثربه دل نشست،گفت وگوبین آدم های نمایش بود.این خودابزاری است که درست به کارآمده ولی درسرنوشت

محتوم اثرنقشی ایفانمی کند.نویسنده لحظاتی این توفیق راپیدامی کندکه مارابه فضای نمایش نامه اش بکشاندامّادوامی نمی یابد.

به امیدآن که ازفنون،ترفندها،تمهیدات نمایشی،ازتجربیات پیشینیان،اساتیدمسلم دنیای درام بیش تربهره هاگرفته شودونویسنده ما

رابی هیچ گریزی بکشاندبه جهان درام!نه به پایان بندی های ناامیدکننده ودردآوروبه این نتیجه بکشاندمان که آن چه اتفاق افتاد

چسناله های آدم هایی بودکه ازهفت خط بودن مردمان روزگارخودهیچ کم نداشتندوتنهادرپی آن بودندکه به خواهش هاوتمنّاهای

حقیروهواوهوس های دروغین خوددست یازندوکسی هم جلودارشان نباشدودیگرودیگرهیچ!......

 

نمایشنامه دوم:دیالوگ

این بخش شامل سه اپیزوداست که نویسنده به طرح بعضی ازمسایل ومشکلات بین زن ومردمی پردازد.درهرسه اپیزودزن یک

مشخصه وهویت اجتماعی ندارد.حتّی ازخلال گفت وگوهانمی توان پی به ماهیت آن برد.دراپیزودیک زن دربرخوردبامردش،گاه

زنی است که به زن های دیگرحسادت می کندوازنگاه های شوهربه زنان دیگررنج می برد؛گویاغیراین مشکلی ندارد.درحدیک

زن ساده وخانه داراست که وسواس داردبه رفتارمردبازن های دیگر.حساس است واحتمالاًازروح آزرده ای برخورداراست وبه

یحتمل به سمتی می رودکه هماناآشفتگی روانی درپی خواهدداشت.ودرجای دیگرحرف های روشنفکرانه می زندوبه قولی حرف

های گنده!:((حسّاسیت-من به ماهیت خودم شک کرده بودم،می دونی که ازخیلی اززن هایی که به اون هاخیره می شی چیزی کم

ندارم.اینوقبول داری؟))ص46ک

تناقض شخصیتی رادرهمین نمونه می توان مشاهده کرد.به یک باره اعتمادبه نفس زن بالامی رود،آن گونه که انگارهیچ کم ندارد.

مردنیزدچارتناقض می شود.گاهی یک مردچشم چران که بی اراده چنین اعمالی ازاوسرمی زندوگاهی به اصطلاح روشنفکروکلا

س بالا:((مگه نوجوونی وجوونی من بادیگران چه فرقی داشته.من هم تودنیای اونابزرگ شدم.قانون،آزادی،محدویت همه چیزمایک

سان بوده.))ص47ک

ازنگاه زن،مردبیماراست وچشم چرانی ازنشانه های بارزاین بیماری است.این تشخیص زن است ومردانکارمی کند.خواننده بالاخره

سردرگم می ماندکه دعوای این زن ومردبرسرچیست؟چشم چرانی مرد؟!اگراین گونه است پس چراموضوع پیچ داده می شود؟چشم

چرانی وآن هم به شکل عادت،ریشه ی تربیتی،روانی وفرهنگی دارد.می تواندازدل زندگی زناشویی برخاسته باشدکه به رابطه ی

زن ومردبرمی گردد.این که طرفین چگونه دنیای پیچیده طرف مقابل رادرک کند.چگونه هرکدام به مسؤلیت وتعهداخلاقی روابط

زناشویی خودنگاه کنند.تاچه اندازه دردیگرمسایل زندگی،ازجمله روابط زن وشوهری دیدگاه های مشترک،نزدیک یادورازهم داشته

باشندواین برمی گرددبه گذشته های دورآن دو،نوع تربیت خانوادگی،اجتماعی،فرهنگی آن هاواین که درچگونه محیطی وباچه شرایطی رشدکرده وبه عرصه ی اجتماع گام نهاده اند.درمراحل تکوین وتکامل شخصیت خودچه آموزش هایی دیده،آموخته وچه

نوع روایطی توانسته باآدم های پیرامون خودداشته باشندوچه نوع ازآن رابرگزیده اند.

بعضی به لحاظ شخصیتی به مسایل زندگی ازجمله زناشویی خیلی عمیق وسنجیده همراه باتفکروتعقّل نگاه می کنندومی اندیشندوبر

عکس طرف مقابل نگاهی سطحی وگذرابه مسایل پیرامونی دارند.ساده لوحانه وبه دورازهرنوع مسؤلیتی ازهرمشکلی عبورمی کنند

واین نقطه ی مقابل کسی است که به هرپدیده ای،به هررویدادی،نگاهی،واکنشی متفاوت نشان می دهد.دراپیزودیک، نگاه زن ومردبه

زندگی وجهان هستی متفاوت است.زن پای فشاری می کندبرزشتی عمل چشم چرانی،درحالی که مردازبیخ آن راانکارمی کند.

مرد:((بهت که گفتم من گاه گداری چشمام دارن یک جارونگاه می کنن ولی حواسم جای دیگه س،هرکس ممکنه این جوری بشه.))ص

41ک مردنه تنهاانکارمی کند،توجیه می کند،دروغ هم می گوید.ازاین همه تناقض دررفتار،افکاروگفتار دفاع هم می کنددرحالی که

طرف مقابل تااعماق وجودش ازاین همه رذالت ابتداخشمگین وسپس افسرده می شود.زن:((...داشتم تحمّلت می کردم تاشایددرست بشی.))ص42،((...وقتی می بینم شوهرمن جلوی چشم من داره،زن های غریبه رووراندازمی کنه قاطی می کنم.وقتی نیش خنداون

زن هارومی بینم که دارن به ریش من می خندن قاطی می کنم،توفکرمی کنی من سنگم-باباچقدربازبون بی زبونی گفتم حالیت نشد-

تومشکل داری باورکن ازهمون روزاوّل...))درادامه ودرص44کتاب صحبت ازاطمینان کردن ومطمين شدن اسِت.این واژه نمی تواند

به لحاظ مفهومی جای گزین واژه پرمعنای اعتمادشود.نمی توان ضریب درست ودقیق انجام کاری رابه طوردقیق وکامل محاسبه کرد.

این جا یک حساب وکتاب مطرح است.می توان باارقام محاسباتی صورت دادامّاوقتی ضریب انجام کاربسیاربالاست،میزان ریسک کارخیلی پایین می آید.

این جابحث انجام کاری است به طوریقین وباضریب اطمینان بالاوبه دورازهرگونه ریسک.به خاطرضریب کاری بالاست که واژه اطمینان آورده می شود.امّااعتمادواژه ای است که مابه ازای بیرونی ندارد.اسم ذات است ودرص44کتاب مباحثه ی زن ومردپیرامون

واژه ی اطمینان واژه اعتمادراجایگزین آن کردکه برای رسیدن به آن پروسه ای طولانی طی می شود.درادامه زن واژه های دیگری

نیزبه کارمی بردکه واقعیت ملموس وعینی ندارند،مثل خیانت ووفاداری:((...توخیانت روفقط جسمی می دونی درصورتی که تو،قلبت

هیچ وقت به من وفادارنبوده.))ص45ک

دوست داشتن ازمقوله هایی است که به کلام درنمی آید.این که من درقلب توأم به معناتعبیرمی شود؟توکه نمی توانی باداشتن اندازه های فیزیکی معیّن،قدوبالا،سرودست وپاو...دریک مشت خونفشان جای بگیری.امّااگربگویم تودرقلب منی یعنی تورادوست دارم و

هیچ گاه ازذهن وخاطرمن دورنمی شوی ومن ازتوجدایی نمی توانم.دروجودتوخانه دارم.این که دروغ به ابتذال وبدنامی شخص دروغ

گوگواهی می دهد.وشخص اگردرفضایی قرارداشته باشدکه همه ی آدم هااهل صداقت ودرستی باشند،رسوامی شود.چون کلامی رابر

زبان می آوردکه ازپیش به معنای آن واژه خیانت کرده است.بدین ترتیب دروغ ودروغ گویی آشکاروطرف مقابل به بدبینی وسیاه

بینی متهم می شود.زن:((نه من بدبینم نه شکاک...))ص45  مرد:((توخیلی داری خسّاسیت بخرج می دی.))ص46

 زن دراین زندگی ودراین نوع ازمناسبات نارفیقانه به شدّت آسیب پذیراست:((حساسیت-من به ماهیت خودم شک کرده بودم،...))

ص46درچنین اوضاع واحوالی زن سراشیبی بدحالی وافسردگی راباسرعت طی می کند.ودراین موقعیت بحران روحی که زن در

آن گرفتاراست،عجیب تر آن است که به مثابه یک روان شناس وروان پزشک درباره ی مردزندگی اش اظهارنظرمی کند:((...

من خیلی بهت فکرکردم به گذشتت.توجوونی ومجردی خوبی روپشت سرنذاشتی،توجوونی خوبی روهم شروع نکردی.))ص47ک

درادامه،این حرف های یک زن امروزی است که به احتمال زیاددرمناسبات اجتماعی کنونی مابایدخانه دارباشد!پس قدری ازبلبشوی

بیرون خانه دوراست:((...شایدحق باتوباشه البته حق که نه،ولی شایدتوهم مقصرنباشی.این بیماری مسری کم کم همه جوون هارو

گرفتارمی کنه.ولی توهرشرایطی هرکس مسؤل رفتارخودشه،توبایدخودتوکنترل می کردی ولی نتونستی.توگرفتاری ،توبیماری،توباید

معالجه بشی...))ص47

بخشی ازاین دیالوگ انگاراززبان یک مصلح اجتماعی مثل گاندی بیرون می آیدوسپس دل سوزانه اززبان یک روان کاوبرجسته که

کمربه خدمت بیمارخودبسته است، سخن می گویدواین هاباورناپذیری مخاطب راتقویت می کند.

دراین کارزارمیان مردوزن مامتوجّه نمی شویم که کی چکاره است ودرکجای این زندگی ایستاده است!زن درآستانه ی ابتلابه افسردگی ورودرروی آشفتگی روانی،خودیک پاروان شناس می شودومردطعنه به روشن فکران جامعه می زندوعجیب ترآن که خود

نمی توانندمشکلات شان راحل وفصل نمایندوهرکس آهنگ ونغمه ی خودراسازمی کند.

دراپیزوددوم مردیک روشن فکراست،آرمان گرایی که رویایی درسردارد-البتّه این جنس ازروشن فکران متعلّق به دهه های پنجاه و

شصت هستند وامروزتقریباًاثری ازآن هانیست-که باواقعیت های زندگی نمی تواندکناربیاید.زنی رابرای زندگی مشترک برگزیده است

که هیچ هم خوانی بااوندارد.زن بیش ترساده انگاربه نظرمی آیدوازتربیتی،أموزشی وفرهنگی مناسبی هم برخوردارنیست.شبیه همین

خاله زنک هایی است که دوروبرمامی پلکند.کنجکاوانه سرک می کشندبه زندگی دیگران.ازمسخره کردن دیگران لذّت می برندویقیتاً

خودرادرجای گاهی بالاترازبقیه می بینندامّادرچهاردیواری زندگی زناشویی خودهیچ توفیقی ندارند.مردکتاب خوان،علاقه مندبه سینما،

هنردوست ودارای آرمان های ایده آل ورمانتیک.باچنین گزینه ای شاکی است که چرازندگی آرام وشاعرانه ای ندارد.هردوبه سهم خودازواقعیت های زندگی بدورند.ودرست درجهت عکس هم پیش می روندوحسن یاقبح این اپیزودآن است که بدون رخدادی تراژیک

جدایی صورت می گیردوزن ومردهیچ گامی درجهت تغییرپندارورفتارخودبرنمی دارند.چون اصولاًدرخودعیب وایرادی نمی بینندکه

درصددرفع آن برآیند.تاپایان زن برمواضع ساده لوحانه ی خویشتن ایستاده ومردروشن فکرازهمه ی دانش وتجربه وآگاهی اجتماعی و

نیزاندیشه های آرمان گرایانه اش،بهره ای مؤثّردرجهت آمیزش بازنی که ساده اندیش است وبه جهان هستی نگاهی سطحی وگاه مبتذل

دارد؛نمی برد!

مرد:((دوباره همه چیزروبایدتکرارکنم.ببین ساراتوبه یک چیزهایی معتقدی.می فهمی،معتقدیانمی دونم باپوست وخونت اجین{عجین}شدن ومن اون هارواصلاّقبول ندارم.تلاش چندوقته من هم نتیجه ندارد{نداد}هرچی زورزدم نشد.))ص60مردوزن هردو

برمواضع خویش ثابت واستوارمی ایستندواتفاقی رخ نمی دهد.چرا؟!

زن:((مشکل مااینه که توخودت روبالاترازمن می دونی توادعای روشن فکرانت می شه،تودلت می خوادزنت بشینه برات ازسیاست و

اقتصادوفرهنگ وهنرمملکت صحبت کنه،که من نه بلدم نه حوصلش روداشتم.))ص51ک

دراین اپیزودهم زن هم مرددچارتوهّم هستندوهرکدام دردنیای خویش غرقند!یکی دردنیای کوچک وحقیرخودازجریان یک زندگی پر

تلاش وخون دارجامانده،دیگری،هم درانتخاب وهم درادامه ی راه منفعل است وبرای به راه انداختن چرخ ایستاده این زندگی مشترک

عملاًناکارامدوعقیم است.واین دوهم مقصرندوهم بی گناه.مقصرندچون نمی توانندچنبره ای راکه درآن گرفتارآمده اندرابهم بریزندوخودراازاین مرداب متعفّن بیرون بکشند.وبی گناهندچون هرکدام دربستری رشدیافته اندکه به یک میزان از واقعیت های پیرامون خوددوروفارغ ازنگاه اندیشمندانه یاتفکربرانگیز،زندگی راسرکرده اند.ودراین روزگارنامتوازن قادرنیستند با دست های شان پلی بسازندبه سوی آمیزش وسازگاری باهم ونهایت نجات شان ازاین دام ومخمصه!تراژدی این جاست که آن هادرچندقدمی هلاک هستندوکاری ازعهده شان برنمی آید.وسرنوشت محتوم خودرابه دست وبه اراده ی خویش رقم نمی زنندبلکه بی آن که جنگیده باشندتسلیم می شوند.

اپیزودسوم:دراین اپیزودمادرمرحله ی پیش ازازدواج ومراسم خواستگاری هستیم.این بارحامدوصنم قراراست باهم ازدواج کنندامّامادر

صنم باازدواج آن هامخالف است وپدرنیزاختیاری ندارد.ظاهراًدراین جابرخلاف روال همیشه زن سالاری حاکم است وبالای بانوی خانه حرفی زده نمی شود.دراین ماجراصنم ازپدرش آزرده خاطراست،زیراقادرنیست به نفع اوکاری صورت دهد.دخترازاین که درخانه زن سالاری حاکم است ومردسالاری حاکم نیست شاکی ودمق است ودرصددبرمی آیدکه تیبهغ پدررادربرابرمادرمستبدوخودرأی تیزکندوکاری هم به این که چرامادرعلم مخالفت برداشته ندارد.شایدبه این دلیل که اصولاًمادراهل

مذاکره وگفت وگونیست ودراین خانه ی استبدادزده مشق گفت وگوصورت نگرفته ونمی گیردونیازی هم به آن احساس نمی شود.یک نفربه جای فکرمی کند(بلکه هم نه!)وتصمیم می گیردوبقیه ازآن تبعیت وپیروی می کنند.حال مقام تصمیم گیرنده فردنادان وابلهی هاشد،اراده اش حاکم ومنویات     

اش به اجرادرمی آید((اون]پدر [ که می دونی اختیاری ازخودش نداره،هرچی هم می کشیم ازدست همینه.باورکن صداش درنیومد...یکی نیست بگه ناسلامتی تومردی،توبایدتصمیم بگیری.))ص63ک صنم استنباطش ازمردبودن این است که بتواندحرفش را

به کرسی بنشاندولواگردرجاهایی به حق ومنطقی نباشد.صنم نگاهی که به مرد دارددرهمان چهارچوب سنت است وهیچ زنی نبایدبالای حرف یک مردحرفی بزند.اگرصنم دریک خانه ی مردسالاررشدونموّپیدامی کرددربرابرپدرمردسالاروخشن وزورگوچه موضعی داشت؟!درخانواده صنم یک نفرکه قدرت بیش تری دارد،تصمیم می گیردودخترحق نداردبرای آینده ی خودنظری داشته باشد.مادربه وضعیت مالی دامادآینده اش فکرمی کند.اوهم دغدغه های خودش رادارد.بخشی ازفروپاشی خانواده ها،اززبان آمارفقرمزمن گریبانگیرخانواده هاست ودرجامعه ی مردسالاربرعهده ی مرداست که اعضای خانواده راازجهات مالی تأمین نماید.اگرخانواده ای خودازاوضاع مالی خوبی بهره مندنباشد،انتظاردارددامادآینده شان وضع مالی خوبی داشته باشدونگران فردای دخترشان نباشند.درمقابل خانواده ی پسرهم ترجیحاًمیل دارندکه ازخانواده ای اصل ونسب دارباوضعیت مالی خوب دختربستانندوآینده درخشانی برای آقازاده رقم بزنند.مرد(حامد):((خوب علّت؟))

زن(صنم):((هیچی،چهارتاجمله مسخره که معمولاًتواین مواقع استفاده می کنن.این پسره به دردمانمی خوره.نمی تونیم باایناکناربیایم.

این هالقمه مانیستن.ازاین جورحرف ها.))ص63ک

آن چه که خانواده هادرمناسبات امروزجامعه مطرح می کنند،ریشه درسنت وعرف ومصلحت دنیای گذشته داردکه پیدانیست چقدر

می تواندبانیازهای امروزجامعه هماهنگ یاهم خوانی داشته باشد.سنت مربوط به گدشته است وشرایطی که آن روزبرجامعه حاکم

بوده است.امروزمقتضیات خودرامی طلبد.آمارهادرموردمیزان ازدواج وطلاق نه تنهاناامیدکننده است،بلکه نگران کننده هم هست.

سن ازدواج دختران وپسران هرسال بالامی رود،آمارطلاق گفتنی نیست.شرایط وامکانات به هیچ روی برای تشکیل زندگی های

مشترک آماده نیست.صرف نظرازپایین آمدن سن...واعتیادوایدزوفراردرمیان دختران وپسران!! 

باتوجه به نقش تبعیض وتفکیک جنسیتی میان مردوزن،این مرداست که بایدشغل ودرآمدی داشته باشد،مسکن فراهم کندومسؤلیت

تام وتمام یک خانواده رابردوش بگیرد.شایان ذکراست که مصلحت هم درتکمیل نقش سنت،قوانین نانوشته ای رابرمتن ازدواج

تحمیل می کندکه بعضی ازآن هادرطبله ی هیچ عطّاری پیدانمی شود!کم تر به نقش اساسی پسرودختردراین گیروداراهمّیت می

دهندوپدران ومادران حتّی درکسوت روشنفکروامروزی درکناروابستگان نسبی وسببی همگان سنگ مصلحت رابه سینه می زنند.

شرایط دوران مدرن حکایت دیگری راروایت می کند.پشنهادمی کنداصل برتوافق دختروپسربراساس علاقمندی،عشق ودوستی و

مهرورزی باشدودوطرف به یک اندازه مسؤل ومتعهددربرپایی کاشانه ی انس والفت ومهربانی تلاش نمایند.باحداقل امکانات وبی

توجه به موانع سرراه،بسازندوباتفاهم وتوافق برسرعهدوپیمان وفادارانه بایستند!

دراپیزودسوم این جسارت وشهامت درهیچ یک ازدوجانب نیست.آن هاتنها کفایت می کنند به وعده ای که درآینده دوستانی صادق،

صمیمی واستواربرای هم بمانندوشعله ی نیمه جان عشق ودل دادگی خویش راباچاشنی کلیشه واحساسات آبکی ؛بمیرانند!!!

وهمین فیلم هندی سوزناک راطرف داران سنت ومصلحت و...برنمی تابند!

وقتی این تنگناها،موانع وسنگ اندازی هاپیش روی نسل جوان گذاشته می شود،ازجانب جوان درشکل وشمایل یک اعتراض،یک

شورش دردرون ودرسکوت به عنوان دهان کجی به عدم تعهدوعدم پای بندی وگریزازهرنوع مسؤلیتی،روی می کندودراین موضع

تازه ،نووازنظرخودبی بدیل استوارومصمّم می ایستد!!!وخارج ازچهارچوب همان سنت هاومصلحت هاوعرف رایج یعنی ازدواج های

سنتی،به طرف اشکال جدیدی ازروابط غیرمجازوغیرمتداول ،متمایل می گرددوصورت این  مسأله ی غامض ودرعین حال هولناک راپاک نمی کنداما به ظاهرآن رابسیارساده،عریان وراحت الوصول می نمایاند.آن گونه که بعضی اززعمای قوم ازبه زبان آوردن

ترکیب((ازدواج سفید))نیزابادارندواظهارشرم می کنند!آیااندیشیده ایددرشرایط سخت وناگوارونابسامان کنونی ماچه عوامل وعناصرو

بستری به پدیدآمدن چنین شرایط نامطلوب وغیرضروری دامن می زنند؟!

 

 

 علی طاهری

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید