گفتند از استان هرمزگان، به نام " تی تووک" جادوگرانی جوان به سالن قشقایی نمایشی آورده اند که دیدنش تو را سحر می کند، حتما برو و ببین. باور نکردم. ولی کنجگاوشدم که ببینم چطور مرا سحر می کند. نمایش را دیدم . راست می گفتند. نفهمیدم چطور وقت گذشت. از اول تا آخر نمایش انگار پایم روی زمین نبود. نشسته بر پاندول ناقوسی بزرگ این سو و آنسو در نوسان بودم.
محمد سایبانی ، حسین اصیلی ، الهام اسکندری ، بهنام پانیزه ، سارا شاهی، میراث پریدار، وحید فراهانی، سعید عیسایی، الناز امینی فر، فاطمه احسان فر، متوسط سن این جادوگران به زحمت به  سی سال می رسید. آخر نمایش، هنگام رورانس یکی از ساحران " محمد سایبانی" دستش را به سوی در ورودی دراز کرد و کارگردان را صدا کرد. همه سرها را به سوی در ورودی برگشت. اما کسی نیامد. "سایبانی" شرمنده اضافه کرد که مرادشان "ابراهیم پشت کوهی" قرار بوده  به سفرآذربایجان برود . حتما رفته . پس عذرخواست. دوست داشتم آخر نمایش او را ببینم. قیافه اش را به خاطر بسپرم. عکسی به یادگار با او بگیرم. اما افسوس که نبود. اواین اثر سحر آمیز را از روی رمان کردی "آخرین انار دنیا" نوشته "بختیار علی"  و ترجمه ی "مریوان حلبچه ای"  باز نویسی ، طراحی صحنه و کارگردانی کرده وطراح لباس ها ی این ساحران را "فاطمه پشت کوهی" به عهده داشته است.

 

 

مریدان دختر و پسری که همکاران او هستند، همه عاشق نمایش وموسیقی و ادبیات اند و یکی ازیکی زیبا تر ، خوش قد و قواره ،خوش بدن ، خوش بیان ، خوش صدا،موسیقی شناس (به حد لزوم)، رقصنده ، خواننده ترند. ازدیدن این جوانان رعنای خطه جنوب مان حظ می کنی. و نیز تعجب می کنی که ما تهرانی ها چنین کارهایی را از رضاحداد  ، رضا ثروتی انتظار داشتیم ولی این جوانان از جنوبی ترین محروم ترین خطه ی ایرانند ولی چه نگاه و سلیقه ای وچه و تصویر سازی مدرنی که بعید به نظرم می رسید!  در مورد یکی شان "حسین اصیلی" که باید بگویم صدای خوش سوپر حرفه ای و آشنا به ریتم موسیقی و نمایش. ووو...
برایم خیلی عجیب بود وخودم را سر زنش کردم که چرا  این گروه پرکار را نمی شناسم؟ قبلا وصفشان را شنیده بودم، ولی این اولین باراست که به دیدن کاری از این گروه می نشینم.در دل به خودم و مسببش ناسزا گفتم .  شانزده کار دیگر کم وبیش به همین شیوه نمایش ساخته ، در سابقه کاری شان موجود است که تهرانی های مثل تو ندیده اند. و چه حیف . وحالا به هر روی از عواملی که باعث شده اند تو اینکار را ببینی باید تشکر کنی و آرزو کنی همیشه این امکان فراهم می شد و بشود که کارهای خوب شهرستانی به تهران بیاید و کار های خوب تهرانی به شهرستان ها برود و تبادل  تجربه بوجود آید. تا تهرانی ها ی مدرنیست فکر نکنند تنها خودشان  بر قطار نمایش مدرن سوارند. کافی است مدیران  بخواهند و مثل اطلاع رسانی (مانند نمایش "سردار" بشود )که امثال من بفهمند نمایشی برای هماوردی از خطه جنوب آمده.      


 

 

قهرمانان این نمایش همه از لایه های مردم عام آن اقالیم اند.هیچ نشانی از طبقات فرادست در میان آنان نیست. ده نفرند.اما بی اغراق بیست تیپ وشخصیت را در تصویر سازی های متعدد بازسازی می کنند، ساز می زنند. می رقصند . آواز می خوانند و نقش های دیگر را هم بازی می کنند و همه این کارها را روی یک گاری که در انتهای نمایش با ابتکاری طرفه تبدیل کشتی می شود، به نمایش می گذارند. سالن سایه را برای این همه جوش و خروش نمایشی کوچک می بینم .
موسیقی این نمایش که ازابتدا تا انتها مترنم وبا بازی ها همراه و مخلوط است و نقش هیجان بخش و اساسی دارد، توسط "بهرنگ عباس پور" با ملودی های تلفیقی محلی و جهانی و با سازهای جهانی و ملی ساخته واین تصاویر را رنگ وجلای خاص بخشیده است. از همه  بازیگران فقط "عماد زارعی" نوازنده ی گیتار است که نشسته و در بازی شرکت نمی کند والا بقیه  به نوبه خود هم بازیگر، خواننده، رقصند، و نوازنده اند در واقع شور موسیقی،بازیگران را به ساز تبدیل می کند.
تماشاگران سالن سایه به بازیگران وگروه موسیقی نزدیکند. صدای سازها و تشدید کننده های صدا، بیخ گوش آنها است. گاه موزیسین ها از فرط نواختن حسی، آنقدر غرق کار خود هستند که متوجه نمی شوند صدای بالای تشدید کننده ها صدای بازیگران را می خورند. و بازیگران گاه مجبورند جیغ بزنند تا صدایشان سوار گیتار برقی و درام شود.
 فضای نمایش شبیه فیلم های مخوف و پراز سایه روشن های رمزآلود است که امکانات نوری با همه محدودیت برای این فضا ساخته است. این گاری ظاهرا فضای بیرون را نشان می دهد اما می تواند هم بیرون، هم داخل، هم پشت بام، هم زیرزمین، هم کوه، هم کویر باشد.
زمان در این نمایش مشخص نیست. قصه ی غیر خطی آن هم ظاهرا از روی یک رمان کردی برداشته شده . قصه که نه، تصویر سازی های متعدد، از شرایط و موقعیت های مختلف زندگی آدمها ست، که تعلق خاص به مکان خاص ندارد. اما رنگ جنوب در آن عمده است. آدم ها گاه عاشقاند، گاه طناز گاه منتقد اجتماعی ، گاه انتقامجو، گاه حسود، زور گو و لمپن. و رقص ، آواز وهمه اینها با هم بدون اینکه به قصه ای خاص ربط داشته یا نداشته باشد، به خودی خود جذاب و زیبا و انرژیک و پرهیجان است. از همان اوائل نمایش، جذب تصویر سازی ها می شوی وانتظار رویدا د قصه را از دست می دهی.

 

 

 لحن گفتارها ، گاه شاعرانه گاه لمپنی ، گاه "تهرانی"، "خوزی" و گاه "کردی" به خود می گیرد. استفاده از میوه و بخصوص انار با آن رنگ اغوا گرش مسلط است.اصلا یک اپیزود کامل در بازار میوه اتفاق می افتد. ظاهرا همه به دنبال انار هستند که استعاره زندگی، سلامت، حیات، شفا، صلح ، و همه چیز هست ونیست. عده ای به اناز زندگی می رسند و عده ای از رسیدن به آن محروم می مانند. و عده ای هم تا آخر نمایش شاید تا آخر عمر، بیهوده به دنبالش هستند و به آن نمی رسند.
صحنه ها در قاب زمان به سرعت می گذرند. زمان در این نمایش گاه به فضای جنگ می زند.زیرا افرادی با کلاه های نظامی خبر از موقعیت جنگ می دهند اما تا تو بخواهی درک کنی چه زمانی است و مکان کجاست و قصد و هدف از این صحنه چه بود، تو را به صحنه ی جذاب دیگر با موضوعی دیگر با حرکات دیگر پرتاب می کنند .
لباس یا پوشش، در این نمایش حرف زیادی برای گفتن دارد. پوشش هایی با رنگهای های شاد دختران جنوب، ومردان خشنی با پوششی شبه نظامی های  بی هویت با هیکل ها و رفتارهایی که شان نشان از سبعیت دارد وپوشش های سفید و تورمانند و لزج وهم آلودی که تو را به یاد جنین حیوانات و "اسپایدر من" می اندازند.

 

 

بیان بازیگران گاه محاوره ای و گاه بسیار شاعرانه است. بعضی اوقات روابط قهرمانان بسیار لطیف و حسی و عاشقانه است و گاه بسیار خشن.درشت شده " گروتسک" است. آن قدر خشن که تو می ترسی نکند اتفاقی برا ی کتک خور و کتک زن بیفتد و دست و پایی بشکند و زمانیکه آخرنمایش همه را سلامت می بینی، نفس راحتی می کشی و می گویی خدا را شکر که همه شان سالمند. تشویق شان می کنی به حق شایسته تشویق هم هستند. به  شور و عشقشان ، آواز های دستجمعی ی زیبایشان. از ته دل تشویقشان می کنی با خود می گویی با این که نفهمیدم موضوع این نمایش چیست، ولی مهم اینست که از کارشان لذت بردم؟ مقهور این همه عشق بی شائبه به هنر نمایش شدم. بیرون از سالن از خود سوال می کنی" که چه؟" و بلا فاصله پاسخ خود را اینگونه می دهی : "هرصحنه، گوشه هایی از زندگی مردم اقلیم های مختلف سرزمین مان بود که با ما آشناست و ما آنرا در مقابل چشمانمان می بینیم. مهم نیست که قصه داشت یا نداشت . مثل یک رویابود. انرژی  و جذبه ی شور جوانی و نیرو داشت که تو را به تحسین واداشت. شاید اگر دو، یا سه بار این کاردیدنی را به تماشا بنشینی ، بیشتر بفهمی چه می گویند دردشان چیست و با تو چکار دارند.
 

کاظم هژیرآزاد

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید